داستان‌های كمدی الهی (قسمت دوم)

فرانچسكا و پائولو (2)

73
I’ cominciai: “Poeta, volontieri
parlerei a quei due che ‘nsieme vanno,
e paion sì al vento esser leggeri”.

گفتم: « ای شاعر والامقام! بسیار مشتاقم
با دو روحی که در کنار هم، دست در دست،
از میان تندباد سیاه، با چنین سبکبالی می‌گذرند، سخن گویم !…»

76
Ed elli a me: “Vedrai quando saranno
più presso a noi; e tu allor li priega
per quello amor che i mena, ed ei verranno”.

پاسخم داد: « صبر کن، تا اندکی نزدیک‌تر آیند،
تا از نزدیک ببینیشان! پس به نام عشقی که به جلو می رانَدِشان،
آنان را فراخوان! بی شک به نزدت آیند …»

79
Sì tosto come il vento a noi li piega,
mossi la voce: “O anime affannate,
venite a noi parlar, s’altri nol niega!”.

به محض آن که باد، آنان را به سمتمان پرواز داد، بانگ زدم:
« ای ارواح رنجیده! که ناتوان به این سو و آن سو ره سپارید، چنانچه
در آمدنتان منعی نیست، قدم رنجه کنید! نزدیک آیید تا سخن گوییم …»

82
Quali colombe dal disio chiamate
con l’ali alzate e ferme al dolce nido
vegnon per l’aere dal voler portate;

چون دو کبوتر دلداده، با بال‌هایی گسترده،
که با عشقی شورانگیز در هوا به نقطه ای معین پر کشند،
و سوی آشیانه محبوبشان پرواز کنند،

85
cotali uscir de la schiera ov’è Dido,
a noi venendo per l’aere maligno,
sì forte fu l’affettüoso grido.

آنان نیز، آن گونه از میان گروهی که دیدُن در بینشان بود،
خارج شدند وز میان هوای ناپاک و بد گذشتند …
آری … چنین بود قدرت ِ آوای محبت آمیز من… !

 


88
“O animal grazïoso e benigno
che visitando vai per l’aere perso
noi che tignemmo il mondo di sanguigno,

« آه! ای موجود زنده ای که چنین مهربان و فروتنی،
وز میان این هوای سیاه و کدر، به ملاقات ما
که جهان با خونمان آغشته و رنگین ساختیم، آمدی،

91
se fosse amico il re de l’universo,
noi pregheremmo lui de la tua pace,
poi c’hai pietà del nostro mal perverso.

چنانچه شهریار عالم، دوستمان داشت،
ازو خواهش می‌کردیم در صلح و آرامش، محفوظ نگاهت دارد!
زیرا تو به درد و رنج دشوارمان رحمت آوردی!

94
Di quel che udire e che parlar vi piace,
noi udiremo e parleremo a voi,
mentre che ‘l vento, come fa, ci tace.

هر آن چه میل تو برای گفت و شنود است
خواهیم شنید، و با تو هم سخن خواهیم شد.
باد نیز دست از زوزه برخواهد داشت و خاموش خواهد ماند.

97
Siede la terra dove nata fui
su la marina dove ‘l Po discende
per aver pace co’ seguaci sui.

سرزمینی که در آن دیده بر جهان گشودم،
کنار دریایی است که رود «پو» و نهرهایی کز آن جدا می شوند،
برای غنودن در پهنه اقیانوس، بر آن می‌ریزند …

100
Amor, ch’al cor gentil ratto s’apprende,
prese costui de la bella persona
che mi fu tolta; e ‘l modo ancor m’offende.

عشق که قادر است قلبی شریف را به سرعت مشتعل سازد،
گریبانگیر این خوبرو جوان شد، و دل در گرو کالبد زیبایی سپرد
کز من ستاندند، گونه ای کز آن بابت، هنوز آزرده و جریحه دارم …

103
Amor, ch’a nullo amato amar perdona,
mi prese del costui piacer sì forte,
che, come vedi, ancor non m’abbandona.

عشق که قادر است معشوق را به دوست داشتن وادارد،
باعث شد چنان لذتی ازو ببرم که هنوز هم
در بند خود، اسیرم داشته و هرگز رهایم نخواهد ساخت …!

106
Amor condusse noi ad una morte.
Caina attende chi a vita ci spense”.
Queste parole da lor ci fuor porte.

عشق، ما را به مرگی یکسان کشاند …
دایره قابیل، انتظار آن کس کشد، که هستی از ما ستاند …»
این سخنان غمبار، از سوی آنان، خطاب به ما بود …

109
Quand’io intesi quell’anime offense,
china’ il viso e tanto il tenni basso,
fin che ‘l poeta mi disse: “Che pense?”.

پس از شنیدن گفته های آن ارواح آزرده،
سر به پایین افکندم و مدتی دراز، آن شکل ماندم.
سرانجام، شاعر پرسید :«در چه اندیشه ای؟…»

112
Quando rispuosi, cominciai: “Oh lasso,
quanti dolci pensier, quanto disio
menò costoro al doloroso passo!”.

آن دم که پاسخگویی قادر شدم، گفتم :«افسوس!
چه اندیشه های شیرینی، چه آرزوهای بزرگی، این دو روح
را به این گذرگاه دردناک در آورد؟ …»

115
Poi mi rivolsi a loro e parla’ io,
e cominciai: “Francesca, i tuoi martìri
a lagrimar mi fanno tristo e pio.

پس رو به آنان کردم:
« فرانچسکا! درد ِ سرنوشت اندوهبارت،
از شدت حزن و ترحم، به گریستنم واداشته …

118
Ma dimmi: al tempo d’i dolci sospiri,
a che e come concedette amore
che conosceste i dubbiosi disiri?”.

اما به من بگو: در هنگام آه های شیرینتان و امیدتان به وصال
عشق چگونه با چه حقّی اجازه داد از آرزوهای مبهم درونتان،
و این آتش گداخته نهانتان، مطّلع شوید …؟»

121
E quella a me: “Nessun maggior dolore
che ricordarsi del tempo felice
ne la miseria
; e ciò sa ‘l tuo dottore.

پاسخم داد: هیچ دردی بدتر نیست
که آدمی در زمان ناکامی، دوران سعادتمند و قدیم خویش یاد کند…
استادت نیز بدین نکته داناست …

124
Ma s’a conoscer la prima radice
del nostro amor tu hai cotanto affetto,
dirò come colui che piange e dice.

لیکن چنان مشتاق به دانستن منشأ عشق ما هستی
تا بدانی چه چیز، سقوطمان موجب شد، که من نیز،
چون اعتراف کننده ای گریان، همه چیز برایت باز گویم …

127
Noi leggiavamo un giorno per diletto
di Lancialotto come amor lo strinse;
soli eravamo e sanza alcun sospetto.

روزی، تفریح کنان به خواندن سرگذشت لانسو نشستیم.
و این که چگونه اسیر عشق شد و به شهبانویش دل باخت.
تنها بودیم … هیچ بداندیشی به ذهنمان نمی رسید.

130
Per più fïate li occhi ci sospinse
quella lettura, e scolorocci il viso;
ma solo un punto fu quel che ci vinse.

در طول مطالعه، نگاهمان بارها
با هم تلاقی کرد و باعث شد رنگ از رخسارمان برود …
فقط یک لحظه کافی بود که تسلیم عشق شدیم …!

133
Quando leggemmo il disïato riso
esser basciato da cotanto amante,
questi, che mai da me non fia diviso,

آن نیز زمانی که در صفحات کتاب دریافتیم
که لبخند مورد نظر عاشق، با لبان یارش بوسیده شد
یاری که هرگز از من جدا نگردد،

136
la bocca mi basciò tutto tremante.
Galeotto fu ‘l libro e chi lo scrisse:
quel giorno più non vi leggemmo avante”.

دهانم، با چهره ای لرزان بوسید …
آن کتاب، نوشته گَلهو بود …
آن روز، بیش از آن نخواندیم …»

139
Mentre che l’uno spirto questo disse,
l’altro piangëa; sì che di pietade
io venni men così com’io morisse.

آن گاه که یکی از دو روح سخن میگفت،
دیگری با صدایی چنان بلند می گریست کز ترحم بسیار،
چون آن که در شرف مرگ باشد، از هوش رفتم

142
E caddi come corpo morto cade.

و چون جسدی بی جان، بر زمین نقش بستم …


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *