داستان‌های كمدی الهی (قسمت چهارم)

كنت اگلن (2)

1
La bocca sollevò dal fiero pasto
quel peccator, forbendola a’ capelli
del capo ch’elli avea di retro guasto.

گناهکار فاسد، دهانش از خوراک نفرت انگیزش
بلند کرد و با موهای سری که جویده بود،
پاکش کرد…

4
Poi cominciò: “Tu vuo’ ch’io rinovelli
disperato dolor che ‘l cor mi preme
già pur pensando, pria ch’io ne favelli.

سپس سخنش آغاز نمود : « مایلی دردی تازه کنم
که قلبم پیش از فکر کردن به آن،
در هم فشرده می‌شود…؟

7
Ma se le mie parole esser dien seme
che frutti infamia al traditor ch’i’ rodo,
parlar e lagrimar vedrai insieme.

چنانچه گفته‌هایم چون بذری باشند که خیانت و رذالت
از آن رشد کنند، تا برای خجل کردن این خائن،
از هم بدرمش، پس چون روای داستان، گریانم ببینی…

10
Io non so chi tu se’ né per che modo
venuto se’ qua giù; ma fiorentino
mi sembri veramente quand’io t’odo.

ندانم کیستی و چگونه این مکان رسیدی.
لیک فلورانسی می‌دانمت
چنانچه به گوشم اعتماد کنم…

13
Tu dei saper ch’i’ fui conte Ugolino,
e questi è l’arcivescovo Ruggieri:
or ti dirò perché i son tal vicino.

نخست ناممان بدان: کنت اگلن من بودم!
این نیز اسقف روجیه ری است! حال بر تو آشکارم سازم
چرا چنین رفتار کنم و چنین همسایه ای نصیبم گشته.

16
Che per l’effetto de’ suo’ mai pensieri,
fidandomi di lui, io fossi preso
e poscia morto, dir non è mestieri;

نیاز نیست تکرار کنم با تاثیرات افکار شرورانه اش
در زمانی که اعتمادم بر او بود، گرفتار و
پس از چندی، مجازات مرگ شدم.

19
però quel che non puoi avere inteso,
cioè come la morte mia fu cruda,
udirai, e saprai s’e’ m’ha offeso.

اما آنچه بی خبری، این که مرگم بی رحمانه بود!
اکنون خواهی شنید، و چنانچه به راستی آزار و شکنجه ام
داده باشد، قضاوتش با تو باد!

22
Breve pertugio dentro da la Muda,
la qual per me ha ‘l titol de la fame,
e che conviene ancor ch’altrui si chiuda,

اتاقکی تنگ و کوچک در زندانی
که به خاطرم،« زندان گرسنگی » نام گرفت
واحتمالا هنوز هم کسانی در آن محبوسند.

25
m’avea mostrato per lo suo forame
più lune già, quand’io feci ‘l mal sonno
che del futuro mi squarciò ‘l velame.

از همان دوران، از روزنه ای کوچک،
چندین بار ماه شب دیده بودم که ناگه!
کابوسی ترسناک دیدم که حجاب آینده برایم درید.

28
Questi pareva a me maestro e donno,
cacciando il lupo e ‘ lupicini al monte
per che i Pisan veder Lucca non ponno.

این مرد را چون ولی نعمتی دیدم که
گرگ و بچه گرگ‌هایی از کوهستان شکار می‌کرد
که مانع می‌شد پیزایی ها، لوکا را ببینند.

31
Con cagne magre, studïose e conte
Gualandi con Sismondi e con Lanfranchi
s’avea messi dinanzi da la fronte.

تازیان شکاریش، وحشی، تیزپا وتعلیم دیده بودند.
در آن شکار عجیب، بسیاری از اعضای خاندان گوالاندی
سیسموندی و لافرانکی در جلو می‌تاختند.

34
In picciol corso mi parieno stanchi
lo padre e ‘ figli, e con l’agute scane
mi parea lor veder fender li fianchi.

پس از تعقیبی کوته، خسته رسیدند
آن پدر و توله هایش…
شاهد دریده شدن شکم‌هایشان، با دندانهایی تیز شدم.

37
Quando fui desto innanzi la dimane,
pianger senti’ fra ‘l sonno i miei figliuoli
ch’eran con meco, e dimandar del pane.

هنگامی که پیش از سحر، پریدم ز خواب،
صدای پسرانم شنیدم که همرهم بودند و در رویایشان
می گریستند و درخواست قرص نانی داشتند.

40
Ben se’ crudel, se tu già non ti duoli
pensando ciò che ‘l mio cor s’annunziava;
e se non piangi, di che pianger suoli?

چنانچه از حالا، با تعمق بر آنچه در دلم الهام میشد،
اندوهگین نگردی، وز دیدگانت اشک فرو نریزی، پس چه احساس داری،
وچیست که قادرست اشک از رخت جاری سازد…؟!

43
Già eran desti, e l’ora s’appressava
che ‘l cibo ne solëa essere addotto,
e per suo sogno ciascun dubitava;

از حالا بیدار بودند و زمان معمول آوردن غذایمان بود.
لیک هریک از ما، از خوابی که هرکدام دیده ،
نگران مضطرب بودیم…

46
e io senti’ chiavar l’uscio di sotto
a l’orribile torre; ond’io guardai
nel viso a’ mie’ figliuoi sanza far motto.

ناگه، پایین آن برج شوم،
صدای مردانی شنیدم که ضربه بر در می‌زدند…
خاموش، بر پسرانم چشم دوختم…

49
Io non piangëa, sì dentro impetrai:
piangevan elli; e Anselmuccio mio
disse: “Tu guardi sì, padre! che hai?”.

نمی‌گریستم. گویی از درون، مبدل به سنگ بودم.
لیک آن‌ها می‌گریستند و آنسلموچیو کوچکم گفت:
« چرا این‌گونه نگاهم میکنی، پدر؟… شما را چه می‌شود؟»

52
Perciò non lacrimai né rispuos’io
tutto quel giorno né la notte appresso,
infin che l’altro sol nel mondo uscìo.

از این رو، در آن روز نه اشکی فشاندم، نه حرفی گفتم…
نه حتی شبی کز ره رسید، تا سر انجام خورشیدی که برفراز
عالم، دوباره شروع به تابیدن گرفت…

55
Come un poco di raggio si fu messo
nel doloroso carcere, e io scorsi
per quattro visi il mio aspetto stesso,

هنگامی که پرتو ضعیفی در زندان دردمان نفوذ کرد،
به تماشای آن چهار صورت پرداختم
و تصویر خود در هریک از آنان دیدم.

58
ambo le man per lo dolor mi morsi;
ed ei, pensando ch’io ‘l fessi per voglia
di manicar, di sùbito levorsi

از شدت درد، دو دستم به دندان گرفتم
و آنها، به اشتباه کارم از گرسنگی پنداشتند،
پس به سرعت به پاخاستند و گفتند:

61
e disser: “Padre, assai ci fia men doglia
se tu mangi di noi: tu ne vestisti
queste misere carni, e tu le spoglia”.

« پدرجان! درد کمتری داشتیم چنانچه از تن ما تغذیه می‌کردی:
این تو بودی که هستی بخش ما در زمان تولد بودی، و این پوست
و گوشت اندوهبار بر ما پوشاندی! پس تو نیز برهنه مان ساز! »

64
Queta’mi allor per non farli più tristi;
lo dì e l’altro stemmo tutti muti;
ahi dura terra, perché non t’apristi?

برای آنکه بیش از این اندوهگینشان نسازم،
آرام گرفتم. آن روز و روز بعد، بی صدا و خموش، باقی ماندیم.
آه! زمین بی رحم! ای کاش دهان می‌گشود و می بلعیدمان!

67
Poscia che fummo al quarto dì venuti,
Gaddo mi si gittò disteso a’ piedi,
dicendo: “Padre mio, ché non m’aiuti?”.

پس از آن که به سختی ، به روز چهارم رسیدیم
گادو، خود به پایم فکند و گفت : « پدرم!
چرا نجاتم نمی‌دهی؟» این بگفت و جان سپرد…

70
Quivi morì; e come tu mi vedi,
vid’io cascar li tre ad uno ad uno
tra ‘l quinto dì e ‘l sesto; ond’io mi diedi,

همانگونه که اینجا، می‌بینی ام،
بین روز پنجم و ششم، مردن یک یک آنان شاهد شدم…
خود نیز از حالا، نابینا بودم.

73
già cieco, a brancolar sovra ciascuno,
e due dì li chiamai, poi che fur morti.
Poscia, più che ‘l dolor, poté ‘l digiuno”.

به سمتشان می‌خزیدم. پس از مردن جگرگوشه‌هایم،
به مدت دو روز صدایشان می‌زدم!
سپس گرسنگی بیش از درد، شدت و پیشی گرفت. »

76
Quand’ebbe detto ciò, con li occhi torti
riprese ‘l teschio misero co’ denti,
che furo a l’osso, come d’un can, forti.

پس از این گفته‌ها، چشمانش بچرخاند و مغز آن بدبخت
دوباره به دندان گرفت و بر آن فشرد و چون سگان استخوان شکن،
استخوان مغز دیگری را خرد کرد.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *