داستان‌های كمدی الهی (قسمت سوم)

كنت اگلن (1)

داستان فرانچسکا و پائولو حكایت عشق زیاد دو عاشق و معشوق بود، این بار میریم سراغ داستان کنت اگلن كه عكس داستان اول هست و حكایت نفرت شدیده. این داستان از انتهای سرود سی و دو شروع میشه و تا وسطهای سرود سی وسه ادامه پیدا می‌كنه.

دانته و ویرجیل وارد طبقه آخر جهنم یعنی دایره نهم شدند، اینجا همه چی از سرما یخ بسته و گناهکارها بسته به شدت گناهشون از پا تا زیر گردن توی یخ هستند. دانته متوجه دو نفر میشه که یکی از اونا مثل گرسنه ها ، حریصانه مغز دومی رو گاز می‌زنه، استخونهاشو خرد می‌کنه و می‌خوره! دانته تو این داستان از اون می خواد که دلیل این همه خشمشو نسبت به روح دوم شرح بده .

کنت اگلن تو شهر پیزا زندگی می‌كرده و عضو حزبی به نام گیبلین بوده. بعد از مدتی به حزب رقیب یعنی گلفها میره و با توطئه بالاترین قدرت شهر رو تصاحب می‌كنه. سال 1284 پیزا تو یه جنگ دریایی از جنوا شکست می‌خوره و كنت اگلن محبوبیتش رو بین مردم از دست میده. اسقف شهر که رهبر حزب گیبلین بوده و از اون دل خوشی نداشته، از موقعیت سوء استفاده می‌کنه و مردم رو تشویق به شورش بر علیه اون می‌کنه. تو این بین خوانواده های قدرتمندی مانند گوالاندی، لافرانکی و … که تو سرود اسمشون اومده هم با اسقف همراه میشن.

کنت اگلن با از چهارتا از بچه هاش که ظاهرا دوتا شون نوه اش بودن، دستگیر و چند ماه تو یه برجی که بعد ها به برج گرسنگی معروف شد، زندانی میشن، تا یه شب خواب می‌بینه كه سگهای شكاری اسقف و اون خانواده ها، گرگی رو با بچه هاش می‌گیرن و تیكه پاره می‌كنن. فردای اون روز به دستور اسقف در برج زندان قفل و میخکوب میشه و کلیدها شو به رودخونه پرت می‌کنن.

کنت اگلن هشت روز زنده می‌مونه، اما بچه هاش در عرض شش روز تک تک از گرسنگی جلوی چشمان اون تلف میشن. بعد از مدتی خودش هم از گرسنگی کور میشه، تا اینکه می‌میره.

توصیه می‌كنم دكلمه این داستان تاثر انگیز رو با صدای روبرتو بنینی گوش بدین. دکلمه جالبیه. هنگام خوندن بند 70 كاملا لرزش صدا و بغضی كه تو گلوش گیر می‌كنه، مشخصه.

برای طولانی نشدن، متن این سرود رو تو پست بعدی می‌نویسم.

2 نظر در “داستان‌های كمدی الهی (قسمت سوم)

  • فروردین ۱۳, ۱۳۹۲ در ۹:۵۶ ب.ظ
    پیوند یکتا

    سلام
    اتفاقی اینجا رو پیدا کردم. بابت زحماتی که برای نگهداری این وبلاگ کشیدی ازت تشکر میکنم.

    خسته نباشی.

    پاسخ
    • فروردین ۱۵, ۱۳۹۲ در ۸:۴۴ ب.ظ
      پیوند یکتا

      سلام کاوه جان.
      راستش دیدم خیلی زحمت کشیده بودی و حیف بود اون مطالب زیبا از بین بره به فکر راه اندازی اینجا افتادم.
      اگه مایل هستی می‌تونم اینجارو بهت واگذار کنم.خوشحال میشم موافقت کنی.

      پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *