داستانهاي كمدي الهي (قسمت اول)

مقدمه

در مورد كتاب كمدي الهي قبلا زياد صحبت كرديم. تو اين قسمت مي‌خوام چندتا از داستان‌هاي معروف اين كتاب رو همراه با متن اصلي و تلفظش براتون بذارم.

دكلمه هاي روبرتو بنيني از اين كتاب بسيار معروفه. من اين دكلمه ها رو از فيلم Inferno & Paradiso كه مجموعه چندتا از سخنراني‌ها و دكلمه‌هاي بنيني از كمدي الهي هست، استخراج كردم و كنار هر داستان براتون مي‌ذارم تا از شنيدن و خوندنش لذت بيشتري ببريد.

به جاي ترجمه لغت به لغت اشعار هم ترجيح دادم ترجمه خانم مهدوي دامغاني رو براتون بذارم، تا با مقايسه ترجمه و متن اصلي، نمونه يه ترجمه خوب رو هم ببينيد.

داستان اول با نام فرانچسكا و پائولو حكايت عشق زياد و داستان دوم كنت اگلن حكايت نفرت زياده. در داستان آخر هم سراغ حماسه اوليس يا همون اديسه خواهيم رفت.

فرانچسكا و پائولو (1)

اين داستان در سرود پنجم کتاب دوزخ از کمدی الهی، نقل شده كه به عقیده بسیاری از زیباترین سرودهای این کتابه، كه در اون جملاتي معروفي وجود داره، به عنوان مثال جمله « هیچ دردی بدتر از خاطراتی شیرین در روزهای اندوه و ماتم نیست » در قطعه زير:

Nessun maggior dolore che ricordarsi del tempo felice ne la miseria

هیچ دردی بدتر نیست که آدمی در زمان ناکامی، دوران سعادتمند و قدیم خویش یاد کند.

در اين سرود دانته به دايره دوم جهنم که شهوت‌رانان مجازات میشن، وارد ميشه. اینجا ارواح عشاق معروف تاریخ هم هستند که طوفان جهنمی اونا رو به اطراف پرت می‌كنه. دانته ارواح دو عاشق معروف یعنی فرانچسکا و پائولو رو می‌بینه و ازشون می‌خواد که داستان زندگیشونو شرح بدن.

این داستان سال 1285 میلادی در فلورانس اتفاق افتاده. پائولو جوان خوش سیمایی بوده که به نیابت از برادر زشتش به خواستگاری فرانچسکا میره. فرانچسکا به خیال اینکه خواستگار خود پائولو هست، به سرعت موافقت می‌کنه و وقتی متوجه اشتباهش می‌شه که دیگه خيلي دیر شده بود.
بعد از چند سال یه بار اين دو داشتن یه کتاب عاشقانه رو می‌خوندن. تو اين كتاب آرتور شاه، یکي از شوالیه های قهرمانش به نام لانسلو رو به خواستگاری دختری به نام گینی اور (Geniever) می‌فرسته. دختره هم به خیال اینکه این شخص خود شاه هستش، فوری موافقت می‌کنه، و خیلی دیر پی به اشتباهش می‌بره.

بعدها این دوتا به گونه ای دلباخته هم میشن که آوازه اش به گوش آرتور شاه هم می‌رسه. آرتور دختره رو به یه صومعه میفرسته تا تارک دنیا بشه، اما درد عشق اونو ضعیف می‌کنه تا خودش هم تو یه نبرد کشته میشه.

فرانچسكا و پائولو با خوندن اين داستان كه شباهت عجيبي به سرنوشت خودشون داشته، به هم نگاه مي‌كنن، تا اینکه پائولو بوسه ای از فرانچسکا می‌گیره، تو همین اوضاع و احوال شوهر فرانچسکا سر می‌رسه و با شمشیر هر دوشونو به قتل می‌رسونه.

تو پست بعدي متن اشعار رو براتون مي‌ذارم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *