درس سی و هفتم

Trentasettesima Lezione

Si sentono passi…

Dopo la porta a vetri saliamo alcuni gradini, passiamo una seconda porta pure a vetri, e ci troviamo nell’ ufficio dell’ albergo, dove non c’è nessuno.

Ma si sentono passi nelle scale, e presto si vedono i piedi, le gambe e finalmente tutto il corpo d’un uomo enorme, che non è altro che il padrone stesso, in maniche di camicia.

L’autista gli parla rapidamente, in un dialetto che non comprendo,

(ho saputo dopo che era napoletano).

Senza una parola, il padrone suona, mentre l’autista cotinua a discorrere in gran fretta, e gesticolando.

Viene una cameriera.

– Quali camere abbiamo libere? Le domanda il padrone.

– Il dodici, il nove, il quindici…

– Bene. Fate vedere il nove al signore.

– Prego, mi dice la cameriera, ed io la seguo nelle scale.

 

درس سی و هفتم

صدای پا به گوش می‌رسد…

پس از در شیشه دار از چند پله بالا می‌رویم، از یک در دوم که آن نیز شیشه دار است عبور می‌کنیم و خودر را در دفتر هتل که در آن هیچکس نیست می‌یابیم.

ولی صدای پاهایی از پلکان شنیده می‌شود و بزودی پاها دیده می‌شوند و ساق ها و بلاخره تمام هیکل مردی درشت اندام، که کسی جز صاحب هتل نیست با یک پیراهن.

راننده با او به سرعت حرف میزند به لهجه‌ای‌ که من نمی‌فهمم،

(بعد ها دانستم که لهجه ناپلی بود).

بدون گفتن کلمه ای صاحب هتل زنگ می‌زند، در حالی‌که راننده به صحبت کردن شتابزده خود و در حال حرکت دادن دست و بازو ادامه می‌دهد.

زن خدمتکاری می‌آید.

 -کدامیک از اطاق‌ها آزاد است؟

دوازده و نه و پانزده

خوب، اطاق نهم را به آقا نشان دهید.

زن خدمتکار به من می‌گوید: بفرمایید و من او را در پلکان دنبال می‌کنم.

 

انشالا کامل خواهد شد…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *