درس چهل و هفتم

Quarantasettesima Lezione

 

Per domani senza fallo

Il direttore di un caffè – concerto di provincia telegrafa ad un suo corrispondente che si trova a Roma:

«Mandate tre signore e due comici per domani sera senza fallo.»

Il corrispondente risponde: «Vi mando i due comici, quanto alle signore c’è penuria in questo momento»

E il direttore replica subito: «Scritturate Penuria.»

E scrive sulla porat dello stabilimento:

«Domani debutto della celebre signorina Penuria.»

 

Non me ne parlate

Come va la vista di vostro zio?

Non me ne parlate! è diventata così corta che è costretto a portare gli occhiali perfino quando dorme.

 

Meglio morire

L’ impresario: Come voi sorridete nella scena della morte?

L’ artista: Certamente, con la paga che ci date la morte ci sembra una liberazione.

 

درس چهل و هفتم

 

حتما برای فردا

مدیر یک کافه – کنسرت ایالتی به یکی از طرف‌های خودش که در رم است تلگراف می‌زند:

«سه زن و دو کمدین حتما برای فردا شب بفرستید.»

طرف جواب میدهد: «دو کمدین را می‌فرستم، در مورد زن‌ها در این لحظه کمبود (پنوریا Penuria) داریم.»

و مدیر بلافاصله جواب می‌دهد: «پنوریا را استخدام کنید.»

و روی درب موسسه می‌نویسد:

«فردا اولین برنامه هنرپیشه مشهور دوشیزه پنوریا.»

 

اصلا حرفش را نزنید

دید عمویتان چطور است؟

اصلا حرفش را نزنید! آنقدر ضعیف شده که حتی زمان خواب هم مجبور است عینک بزند.

 

مردن بهتر است

مدیر نمایش: چطور شما در صحنه مربوط به مرگ می‌خندید؟

هنرپیشه: مسلما، با دستمزدی که می‌گیریم مرگ همیشه یک راه نجات است.

 

ادامه دارد…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *