خاطرات سفر در جنوب ایتالیا ( قسمت هفتم)

بازدید از Capaccio
قسمت اول: Pullman یا اتوبوس

طی اقامتم تو ناپل، هر روز واسه گردش و بازدید جایی می‌رفتم. برای دیدن نقاشی های کاراواجو (Michelangelo Merisi da Caravaggio) به موزه کاپودی مونته (Museo di Capodimonte) که بالای تپه ای رو به شهر بود رفتم.


موزه کاپودی مونته و تابلوی شام در امائوس از کاراواجو

تو یه فروشگاه محصولات دریایی خیلی شلوغ که ماهی‌های خیلی تازه ای داشت و فروشنده هاش اغلب با همون چکمه های ماهیگیریشون کار می‌کردن، با یه آشپز استرالیایی دوست شدم و موقعی که رفته بودم پمپیی (Pompeii) رو ببینم، با خطوط قطار چرکوم وزویانا (Circumvesuviana‌) یه چرخی دور کوههای مونته وزوویوس (Monte Vesuvius) زدم.

نمایی از کوههای مونته وزوویوس

یه بار همونطور که بین آثار باستانی پمپی قدم می‌زدم، حس کردم عکس‌هایی که تو کتاب‌های درسی تاریخ دیده بودم، شکل درستی از این شهر تو ذهن من نساخته، و تو همین لحظه یه دفعه به فکرم رسید، از اقامتم تو جنوب ایتالیا استفاده کنم و به جایی برم که به نظر می‌رسه فقط تو تصورات من وجود داره، کاپاچو ( Capaccio) زادگاه مادربزرگم!
روی یکی از جاده های خاکی باستانی پمپیی، کنار یکی از سگ‌هایی که منتظر بود مردم غذایی براش پرت کنن نشستم و سعی کردم همه چیزایی رو که از کاپاچو‌ می‌دونم، روی یه تیکه کاغذ بنویسم. من همیشه دوست داشتم کاپاچو رو ببینم، اما کسی تشویقم نمی‌کرد. مادر و عمه و عمو، همشون یه چیز می‌گفتن:
اونجا هیچی نیست! همه رفتن. اونجا وسط ناکجا آباده!
حافظه ناتوان مادربزرگم کمک چندانی برای سفر من به اونجا نکرده بود.
می‌دونستم کاپاچو تو کوه‌های بالای معبد باستانی پائستوم (Paestum) هست و سر جاده ای که به شهر میره یه مجسمه مریم مقدس هست که جوزفه اسکاریاتی، پدر پدر بزرگم به خاطر نجات از یه سانحه تصادف درشکه، اونو اونجا نصب کرده بود.
می‌دونستم اسم کلیسای شهر روزاریو (La chiesa del Rosario) هست و آخرین چیزی هم که داشتم یه شماره تلفن و آدرس از عموی بزرگم روزاریو بود که هنوز ویلاشو اونجا ترک نکرده بود.
گرچه اطلاعات من ناقص بود، اما بلاخره تصمیم گرفتم به مهارتم تو زبون ایتالیایی، برای پیدا کردم مسیر خودم، اعتماد کنم.
از ناپل سوار یه اتوبوس آبی شدم که بعد از دو ساعت منو به پائستوم رسوند. یه دشت صاف و باتلاقی که تو قرن هفتم قبل از میلاد، یونانی‌ها توش معبدی رو برای خدای دریا، پوزیدون، ساخته بودن.

معبد باستانی پائستوم

وقتی به سمت جنوب نگاه کردم، به سختی تونستم اقیانوس و سواحل آگروپولی ( Agropoli ) رو تشخیص بدم. تو جنگ جهانی دوم متفقین، نیروهاشونو از این سواحل وارد ایتالیا کرده بودن و با پاکسازی نیروهای آلمانی به سمت ناپل رفته بودن.

سواحل آگروپلی

رومو برگردوندم تا به کوه‌هایی نگاه کنم که کاپاچو توش بود و حرفای عمه کارملینا به یادم اومد که تعریف می‌کرد، چطور پدرش اونو در طول جنگ پنهان می‌کرد تا سربازا چشمشون به این دختر جون نیافته.
همونطور که بین سنگ‌ها و ستون‌های شکسته میون علفهای کوتاه قدم می‌زدم، داشتم فکر می‌کردم که شاید هنوز یه رگه هایی از یونانی هایی که تو این محل عبادت می‌کردن تو وجود منم باشه، اما رگ نیویورکیم عجله داشت که زودتر به کاپاچو بره و فکر می‌کرد که خیلی طبیعیه که هر چند ساعت یه بار اتوبوسی به اونجا بره.
به سمت نزدیکترین سوغات فروشی که تابلوهای مینیاتور سیاه و قرمز یونانی می‌فروخت رفتم تا درباره اتوبوس سوال کنم. بهم گفت که برم تو کورچه (Corce)، کنار جاده منتظر باشم. مطمئن نبودم که جواب سوالم در مورد رفتن به کاپاچو رو درست فهمیده باشم، واسه همین رفتم دوباره از Gelateria هم همینو پرسیدم.
هنوز فکر می‌کردم که کسی منو جدی نگرفته، چون بازم به من گفتن که برم تو کورچه منتظر اتوبوس باشم!
پیرمرد خوش لباسی تصمیم گرفت همرام بیاد. اون یه بند به ایتالیایی، در مورد سیاستمدارای آمریکایی حرافی می‌کرد و همه اش از پسرش که ادعا می‌کرد کارشناس امور آمریکایی‌هاست، تعریف می‌کرد. البته لاف میزد چون کورچه، بجز معبد پائستوم، هیچ چیز دیگه ای نداشت، چندتا مغازه کساد و فروشنده خواب آلو و یه مشت آدم محلی که با هاشون آدم فکر می‌کرد تو غرب قدیم داره زندگی می‌کنه.
یه ساعت گذشت و اتوبوسی نیومد. آخرش وقتی از این دوست خوش لباسم پرسیدم، پس این اتوبوس کاپاچو کجاست؟!، حسابی نا امید شدم…
– اتوبوس فقط واسه ناپل هست. تو باید پولمن (Pullman) سوارشی!
– پولمن دیگه چیه؟
یه دفعه با نا امیدی نگاهی به من کرد و دستاشو تو هوا تکون داد و گفت:

– Pullman, Pullman, Pullman!

سعی کردم کمکش کنم تا پولمنو توضیح بده.
– پولمن شبیه تاکسیه؟
– نه.
– چیزیه که باید از قبل رزرو کنی؟
– نه.
– شبیه کالسکه اس؟
اما بجز پولمن، کلمه ای که داشت از فرط نومیدی منو به گریه می‌انداخت، چیز دیگه ای نتونستم ازش بشنوم.
هوا داشت تاریک میشد، با خستگی بیشتر، اوضاع زبانم هم، داشت وخیم تر می‌شد. چندتا از مغازه های کنار جاده تعطیل کردن… احساس می‌کردم کرکسها بالای سرم شروع کردن به چرخیدن.
بلاخره همون اتوبوس آبی که داشت به ناپل بر میگشت پیداش شد. من کوله پشتیمو برداشتم، و راه افتادم. پیرمرد داد می‌زد:

– No, questo è un autobus. Non è un Pullman!!

من اهمیتی ندادم و از ترس اینکه شب نتونم جایی رو پیدا کنم، خسته و ناراحت سوار اتوبوس شدم. من تو ارتباط برقرار کردن مشکل پیدا کرده بودم، اونم نه بخاطر زبان ایتالیایی، بلکه بخاطر یه کلمه به ظاهر انگلیسی!

ادامه دارد…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *