بیایید از امروز ایتالیایی صحبت کنیم (قسمت سوم)

پدری همراه با مارکو، پسر ازدواج کرده اش، می‌خواهند به ماهیگیری بروند. آنها هم اکنون در اتاق نشیمن نشسته اند و از تلوزیون فوتبال نگاه می‌کنند.

 

Una giornata di pesca 1

Padre: Hei, Marco, cosa ne dici di andare su al lago, sabato mattina per pescare un pò. Ho sentito che i branzini stanno veramente abboccando!

Figlio: Mmm, non sono sicuro. Teresa mi vuole fare pittrurare le imposte finestra questo sabato. Che bel programma!

Padre: Và bene, aspettiamo che il primo tempo sia finito così possiamo pensarci meglio. Sembra che qui possano segnare!

Figlio: Okay. Mentre guardiamo cerco di escogitare qualcosa. Wow, guarda quello! Ah. Ha tirato fuori! Quello era un goal sicuro!

Padre: Questa gente è pagata abbastanza bene, da pensare che possano almeno controllare la palla! Esattamente nelle sue mani!

Figlio: Non avrebbero dovuto mai lasciare andare via Bruni. Non era veloce, Ma poteva sicuramente fare dei numeri da circo. Penso che chiamerò Teresa e le dirò che tu mi stai facendo sentire in colpa a non andare sabato. Io potrei fare le imposte-finestra domenica.

Padre: Okey. E io verrò là e ti aiuterò. Posso portare il mio sabbiatore, che può dimmezzare il tempo necessario. Forse tua madre potrebbe portare là un piccolo picnic per pranzo. E lei può anche dare un’ occhiata ai ragazzi.

Figlio: Il programma mi piace sempre di più! Allora, sabato partiamo presto e vediamo se riusciamo ad essere sul lago prima degli altri. C’è solo un posto veramente buono, vicino alla punta, dove però, i pesci finiscono subito.

Padre: Per me va bene. Allora cosa ne dici di passarmi a prendere alle 5? Andando là possiamo fermarci per colazione alla vecchta Osteria del Pino.

Figlio: Perfetto. E meglio andare a casa adesso. Sì stà facendo tardi e voglio che Teresa sia di buon umore quando le dico della nostra gita. D’altra parte, la partita non sembra meriti di essere guardata! Salutami mamma — mi dispiace di non averla vista. Ci vediamo sabato

.

یک روز ماهیگیری (1)

پدر: هی، مارکو، چه می‌گویی اگر برای یک ماهی‌گیری کوچک، صبح شنبه به دریاچه برویم؟ شنیده ام ماهی‌های خاردار واقعا عالی هستند.

پسر: مم، مطمئن نیستم، ترزا از من می‌خواهد پشت پنجره ای‌ها را این شنبه رنگ کنم. چه برنامه ای!

پدر: بسیار خوب، بیا تا پایان نیمه اول صبر کنیم، سپس بهتر می‌توانیم فکر کنیم. به نظر اینجا می‌توانند امتیاز بگیرند!

پسر: خوب. همینطور که نگاه می‌کنیم، فکر می‌کنیم. وای، آنرا نگاه کن! آه، آن را از دست داد! بدون شک یک امتیاز بود.

پدر: آنها به اندازه کافی به اینها پول می‌دهند، فکر میکنی آنها می‌توانند توپ را نگه‌دارند! درست در دستانش بود.

پسر: نباید می‌گذاشتند برونی برود. او سرعت کافی نداشت، هرچند می‌تواند در سیرک نقشی داشته باشد. فکر می‌کنم که به ترزا زنگ بزنم و بگویم که تو مرا به کاری گرفته ای که شنبه نمی‌توانم بیایم. می‌توانم کار پشت پنجره ای‌ها را یکشنبه انجام دهم.

پدر: خوب است. من آنجا می‌آیم و کمکت می‌کنم. می‌توانم سندبلاست خودم را بیاورم که زمان لازم را نصف کند. شاید مادرت بتواند غذای کوچکی برای ناهار بیاورد. همچنین او می‌تواند مواظب بچه ها هم باشد.

پسر: من این برنامه را همیشه دوست دارم. بسیار خوب، شنبه اول وقت می‌رویم و ببینیم که آیا در دریاچه می‌توانیم از بقیه موفق‌تر باشیم.

پدر: من هم دوست دارم. چطور است اگر بگویم مرا ساعت 5 بیدارکنی؟ سر راه می‌توانیم در مهمانسرای کاج قدیمی برای صبحانه توقف کنیم.

پسر: بسیار عالی است. بهتر است حالا به خانه بروم. دارد دیر می‌شود و می‌خواهم ترزا در مود خوبی باشد وقتی درباره مسافرتمان به او می‌گویم. از طرف دیگر، به نظر میرسد بازی ارزش دیدن را ندارد! سلام مرا به مادر برسانید — ببخشید که ندیدمش. شنبه می‌بینمتان.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *