پیدا کردن سپیده دم در شبانگاه

باتتیاتو

دو روز قبل (۲۳ مارس)، تولد فرانکو باتتیاتو (Franco Battiato) فیلمساز، آهنگساز، شاعر، خواننده و نقاش ایتالیایی بود. وقتی پیروز عزیز که کلی به سر من و این وبلاگ حق داره میگه که از ایشون هم ترانه بذاریم، خب، نمیشه گفت نه .

ترانه های باتتیاتو، رویایی، احساسی، بحث انگیز و پیچیده هستند و بسیار وابسته به فرهنگ ملل، علی الخصوص شرقی که درک بعضی از اشعارش برای خود ایتالیایی ها هم سخته.

حقیقتش من چندان با این خواننده آشنایی نداشتم و این چند روزه چندتا از آهنگاشو گوش کردم که برام دلچسب بود. علی الحساب ترانه چشم انداز نوسکی رو براتون انتخاب کردم. ترجمه اش سخت بود، با اینحال امیدوارم تونسته باشم ترجمه قابل قبولی ارائه بدم. انشالا در آینده ترانه های دیگه ای هم ازش براتون می‌ذارم .

Un vento a trenta gradi sotto zero
بادی با سی درجه زیر صفر،

incontrastato sulle piazze vuote e contro i campanili
بی وقفه روی میدان‌های خالی و برج‌های ناقوس کلیسا،


a tratti come raffiche di mitra disintegrava i cumuli di neve.
توده های برف را مانند گلوله های مسلسل از هم می‌پاشید.

E intorno i fuochi delle guardie rosse accesi per scacciare i lupi
اطراف آتش نگهبانان ارتش سرخ برای دور نگه داشتن گرگ‌ها روشن،


e vecchie coi rosari.
و پیرزنی با تسبیح،


Seduti sui gradini di una chiesa
نشسته روی پله های کلیسا.


aspettavamo che finisse messa e uscissero le donne
ما در انتظار تمام شدن مراسم عشای ربانی و بیرون آمدن زنان


poi guardavamo con le facce assenti la grazia innaturale di Nijinsky.
سپس تماشای زیبایی ساختگی نیجنسکی با چهره هایی پریشان.


E poi di lui si innamorò perdutamente il suo impresario
بعدها مدیر اپرا نا امیدانه،


e dei balletti russi.
و از باله های روسی، عاشقش شد.


L’inverno con la mia generazione
زمستان با نسل زمان من.


le donne curve sui telai vicine alle finestre
بانوان خم شده روی قاب نزدیک پنجره.


un giorno sulla prospettiva Nevski per caso vi incontrai Igor Stravinsky
روزی رو به چشم انداز نوه سکی تصادفا تو را دیدم، ایگور استراوینسکی.


e gli orinali messi sotto i letti per la notte

زیر تخت، ظرف ادار برای شب،


e un film di Ejzenstejn sulla rivoluzione.
و فیلمی در باره انقلاب از آیزنشتاین


E studiavamo chiusi in una stanza
و درس خواندن ما در اطاقی بسته.


la luce fioca di candele e lampade a petrolio
نور ضعیف شمع‌ها و چراغ‌های نفتی.


e quando si trattava di parlare aspettavamo sempre con piacere
همیشه با شوق منتظر بودیم، زمانی که شروع به صحبت می‌کرد.


e il mio maestro mi insegnò com’è difficile trovare
و معلمم گفته بود چقدر سخت است پیدا کردن،


l’alba dentro l’imbrunire
سپیده دم در شبانگاه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *