Adesso tu

ترانه انتخابی امروز اختصاص داره به Adesso tu، یکی از ترانه های قدیمی (۱۹۹۷) و معروف اروس راماتزوتی (Eros ramazzotti). ترجمه اش یه کم سخت بود اما امیدوارم قابل قبول شده باشه .

اروس راماتزوتی

nato ai bordi di periferia
dove i tram non vanno avanti più
dove l’area è popolare
è più facile sognare
che guardare in faccia la realtà…

quanta gente giovane va via
a cercare più di quel che ha
forse perché i pugni presi
a nessuno li ha mai resi
e dentro fanno male
ancor di più

ed ho imparato che nella vita
nessuno mai ci da di più
ma quanto fiato quanta salita
andare avanti senza
voltarsi mai…

e ci sei adesso tu
a dare un senso ai giorno miei
va tutto bene dal
momento che ci sei
adesso tu

ma non dimentico tutti gli
amici miei che sono ancora là…
e ci si trova sempre più soli
a questa età non sai… non sai

ma quante corse ma quanti voli
andare avanti senz’
arrivare mai…

 

e ci sei adesso tu al
centro dei pensieri miei
la parte interna dei respiri
tu sarai la volontà
che non si limita
tu che per me sei
già una rinvicita…

 

adesso sai chi è quell’
uomo che c’è in me…

nato ai bordi di periferia
dove non ci torno quasi più
resta il vento che ho lasciato
come un treno già passato
oggi che mi sei accanto
oggi che ci sei soltanto
oggi che ci sei…
adesso tu

 

متولد شده در حومه،

جایی که دیگر واگن های شهری نمی‌روند.

جایی که هوا دوست داشتنی است،

و رویا دیدن بسیار ساده تر از،

روبرویی با حقیقت است…

چه جوانانی رفته اند،

به دنبال چیزی بیش از آنچه که داشته اند.

شاید به همین جهت مشت گره کرده اند.

هیچ یک از آنان بازنگشت،

و از درون خود را ناراحت ساختند،

حتی بیشتر.

و آموختم که آن زندگی،

( به) هی چیک هرگز بیشتر نداد.

چقدر نیرو، چقدر پیشرفت،

به دست آوردن بدون،

بازگشت…

و حالا تو اینجایی،

تا حسی به روزهای من بدهی.

همه چیز خوب است،

از وقتی که تو هستی،

حالا تو.

اما فراموش نکرده ام،

هیچ یک از دوستانم را که هنوز آنجا هستند

و کسی را که همیشه احساس تنهایی می‌کند،

در این سال‌ها، نمی‌دانی… نمی‌دانی.

چقدر دویدن، چقدر رفتن،

و پرواز کردن بدون،

هرگز رسیدن…

و حالا تو هستی در،

مرکز افکارم،

در درون تنفس‌هایم.

آرزوهایم خواهی شد،

که حد و مرزی ندارند.

تو که برایم،

از قبل تکیه گاه بودی…

حالا می‌دانی او کیست

مردی که درونم است…

متولد شده در حومه،

جایی که تقریبا هیچگاه باز نگشتم.

هوایی که رها کرده بودم، باقی مانده،

مانند قطاری که قبلا رفته.
امروز که نزدیک منی،

امروز که تنها تویی،

امروز که هستی…

حالا تو.


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *