خاطرات یادگیری زبان در ایتالیا (قسمت دوم)‏

 بی تجربگی

حسابی دیونه شده بودم وقتی که سر رئیسم داد می‌زدم و ازش مرخصی می‌خواستم:

من باید زبون ایتالیای رو روون یاد بگیرم. من باید برم ایتالیا!

به آرومی به شوهرم فهموندم که:

من نیاز دارم که برم اونجا. اونجا باشم. بیشتر از این نمی‌خوام کلاس برم. من فقط می‌خوام حرف بزنم.

می‌دونستم وقتی برگردم می‌تونم به درستی صحبت کنم و با افتخار تو رزومه ام جلوی « مسلط به زبان‌های : » بنویسم : ایتالیایی

5 سال پیش بود. یه دوستی بهم پیشنهاد داد که بهتره قبل از اینکه به ایتالیا برم یه کم ایتالیایی بخونم. هیچ‌ وقت فکر نمی‌کردم گفتن اولین buona sera تو مدرسه شبانه اشتیاق یادگیریمو شعله ور کنه و باعث بشه زندگیم عوض شه.

عشق من به این زبون شروع شد. « حروف اضافه » بعد از ظهرهای منو پر کرد و تعطیلات آخر هفته ام به دیدن فیلم‌های فلینی (Fellini) اختصاص پیدا کرد.

پنج سال رو با این عشق رو گذروندم، اما هنوز مثل یه تشنه ای که تو یه روز گرم تابستونی دنبال یه سراب میره، آواره بودم. هر چی نزدیکتر میشدم، هدف به نظرم دورتر می‌رسید.

توی آپارتمان دوست دوستم تو رم، یه اتاق اجاره کردم. دیروز چمدونامو از راه پله ها تا طبقه پنجم کشوندم. یه دختر تتو کرده که گیتار دستش بود و یه پسرجون با یه کیف چرمی دست دوخت، نگام میکردن. تو ساختمونی زندگی میکردم که نزدیک یکی از دانشگاه‌های رم بود.

وقتی که چمدونمو باز کردم و تو اتاق چیدم، با صابخونه جدیدم، رفتیم تا یه گشتی اطراف بزنیم. وقتی برای خرید یه ساندویچ توقف کردیم، مارتا به صاحب café گفت که هر panino رو با چی پر کنه. وقتی نوبت من شد، فقط بلد بودم اشاره کنم، حتی کلمات salami یا prosciutto رو هم نمی‌فهمدیم. تلفظ این دوتا کلمه تو این دنیای تند و سریع، با چیزیهایی که تو کلاس باهاشون آشنا شده بودم فرق داشت و من آمادگیشو نداشتم.

 

Salami

  

prosciutto

مارتا خرید نوشابه‌ها رو هم تموم کرد درحالی که من از خجالت سرخ شده بودم!

بعد از ناهار یه سفارشی به من داد و رفت دنبال کارای روزمره اش.

– Penne pasta، شراب و اسفناج. تو قبلا تو ایتالیا خرید کردی، درسته؟

– آه… بله، البته که این کار رو کردم.

اما راستش بعد از ماجرای خرید امروز صبح یه کمی می‌ترسیدم. وقتی به supermercato نزدیک محل رفتم و مشکلات زبون رو ارزیابی کردم، کاملا زبونم بند اومد. بیخیال شدم رفتم .

یه ساعت دیگه بعد از اینکه خودمو با یه espresso تقویت کرده بودم و تو سفارش دادنش موفق شده بودم، برگشتم. به خودم دلداری میدادم سفارش خوار و بار که کاری نداره. تصمیمو گرفتم و رفتم تو.

خیلی راحت هرچیزی رو که میخواستم پیدا کردم اما موقع خروج بود که داستان شروع شد. صندوقدار که عصبانی به نظر میومد و اصلا به من نگاه نمی‌کرد گفت:

Tessera? Busta?

به خودم گفتم که tessera باید کارت تخفیف فروشگاهها باشه، واسه همین جواب دادم:

No, non c’è l’ho.

دوباره پرسید:

Busta?

ظاهرا منظورش این بود که خریدم چند بسته است. یه دفعه ای از دهنم در رفت:

Uno.

هرچند این کلمه جواب داد، اما من باید میگفتم Una. چون Busta‌کلمه مونث بود و منم باید مونث جواب میدادم.! آخر سر cassiere دست گذاشت روی نقطه ضعفم : اعداد ایتالیایی!

Dieci e quarantadue.

خدا رو شکر این عددا رو نمایشگر صندوق مشخص بود. 10.42 یورو شده بود. یازده یور گذاشتم رو میز و منتظر بقیه اش شدم. بعدش از فروشگاه، تقریبا فرار کردم .

به امنیت خونه جدیدم برگشتم. احساس بچه ای رو داشتم که روز سختی تو مدرسه داشته. امیدوارم روزهای بعدی من تو رم مثل امروزم نباشه. برای رون کردن زبونم سه ماه دیگه وقت داشتم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *