غزلیات پترارک (قسمت آخر)

غزلیات پترارک (قسمت آخر)

غزلیات پترارک (قسمت آخر)

…Come ‘l sol volge le ‘nfiammate rote

per dar luogo a la notte, onde discende

dagli altissimi monti maggior l’ombra,

l’avaro zappador l’arme riprende,

هنگامی که خورشید چرخ آتشینش را می‌گرداند،

تا جایش را به شب بسپارد.

هنگامی که سایه های سیاهتر از قله های بلند پایین می‌آیند،

کشاورز طماع وسایلش را جمع می‌کند،

et con parole et con alpestri note

ogni gravezza del suo petto sgombra;

et poi la mensa ingombra

di povere vivande,

و با نوا و گفتار کوهستان،

هرگونه افسردگی از دلش زدوده می‌شود.

وسپس میز غذای

فقیرانه اش را آماده می‌کند.

simili a quelle ghiande,

le qua’ fuggendo tutto ‘l mondo honora.

Ma chi vuol si rallegri ad ora ad ora,

همانند آن میوه های بلوط،

که تمام دنیا با عزت از آن دوری کرد،

اما چه کسی گذاشت ساعت‌ها خوشحال باشند.

(اشاره به افسانه های یونانی و رومی، Golden age)

ch’i’ pur non ebbi anchor, non dirò lieta,

ma riposata un’hora,

né per volger di ciel né di pianeta….

از آن زمان تاکنون حتی یک ساعت هم آسایش نداشته ام،

به جای چرخش آسمان و سیاره ها،

از خوشحالی حرف نزن….

غزلیات پترارک (قسمت هفتم)

غزلیات پترارک (قسمت هفتم)

غزلیات پترارک (قسمت هفتم)

پتراک

Lassare il velo o per sole o per ombra,

donna, non vi vid’io

poi che in me conosceste il gran desio

ch’ogni altra voglia d’entr’al cor mi sgombra.

در آفتاب یا سایه، نقاب را از چهره کنار بزن،

بانو، شما را ندیده ام.

اشتیاق شدید مرا می‌دانی،

می‌دانی که هر میل دیگری در قلبم از میان رفته.

Mentr’io portava i be’ pensier’ celati,

ch’ànno la mente desïando morta,

vidivi di pietate ornare il volto;

ma poi ch’Amor di me vi fece accorta,

از آنجاییک ه افکار عاشقانه را پنهان کرده بودم،

تمام امیالم مرده بود.

با افسوس چهره زیبای تورا دیدم،

اما وقتی عشق مرا بیدار کرد،

fuor i biondi capelli allor velati,

et l’amoroso sguardo in sé raccolto.

Quel ch’i’ piú desiava in voi m’è tolto:

موهای طلایی پوشیده شده بود

و آن برق عشق جمع شده بود.

چیزی که بیشترین اشتیاقم در تو بود از من گرفته شده بود.

sí mi governa il velo

che per mia morte, et al caldo et al gielo,

de’ be’ vostr’occhi il dolce lume adombra.

نقاب مرا

از مرگ، گرما و سرما محافظت کرد.

و به نور شیرین چشمانت سایه انداخت.

غزلیات پترارک (قسمت ششم)

غزلیات پترارک (قسمت ششم)

غزلیات پترارک (قسمت ششم)

پتراک

Io son sí stanco sotto ‘l fascio antico

de le mie colpe et de l’usanza ria

ch’i’ temo forte di mancar tra via,

et di cader in man del mio nemico.

خسته هستم زیر بار مسئولیت های کهنه،

از خطاهای خود و روش گناه آلودم،

که شدیدا می‌ترسم مرا در راه به اشتباه وادارد،

و به دست دشمن بسپارد.

Ben venne a dilivrarmi un grande amico

per somma et ineffabil cortesia;

poi volò fuor de la veduta mia,

sí ch’a mirarlo indarno m’affatico.

دوست بزرگی برای نجاتم آمد،

با تواضع و مهربانی غیرقابل وصف.

سپس به دوردست‌ها رفت، دور از دید من،

تلاش زیادی برای دیدنش کردم، اما بیهوده بود.

 Ma la sua voce anchor qua giú rimbomba:

O voi che travagliate, ecco ‘l camino;

venite a me, se ‘l passo altri non serra.

اما صدایش هنوز اینجا طنین انداز است:

شمایی که رنج می‌کشید،…

به سمت من بیایید، اگر کسی راه را نبسته.

Qual gratia, qual amore, o qual destino

mi darà penne in guisa di colomba,

ch’i’ mi riposi, et levimi da terra?

چه مرحمتی، چه عشقی و چه سرنوشتی،

به من بال و پر یک فاخته را خواهد داد،

تا زمین را ترک کنم و استراحتی کنم؟

 

غزلیات پترارک (قسمت پنجم)

غزلیات پترارک (قسمت پنجم)

غزلیات پترارک (قسمت پنجم)

 

پترارک

S’amor non è, che dunque è quel ch’io sento?

Ma s’egli è amor, perdio, che cosa et quale?

Se bona, onde l’effecto aspro mortale?

Se ria, onde sí dolce ogni tormento?

اگر عشق نیست، پس این چه حسی است که دارم؟

اما اگر عشق است، خدایا، این دیگر چیست؟

اگر خوب است، چرا اثری تلخ و کشنده دارد؟

اگر بد است، چرا تمام دردهایش شیرین است؟

S’a mia voglia ardo, onde ‘l pianto e lamento?

S’a mal mio grado, il lamentar che vale?

O viva morte, o dilectoso male,

come puoi tanto in me, s’io no ‘l consento?

اگر مایلم بسوزم، پس چرا اشک و ناله؟

اگر بدم، ناله زاری چه سود؟

اه زندگی مرگبار، آه شرارت شیرین،

چطور می‎توانی درونم باشی، اگر راضی نباشم؟

Et s’io ‘l consento, a gran torto mi doglio.

Fra sí contrari vènti in frale barca

mi trovo in alto mar senza governo,

و اگر راضیم، اشتباها به مصیبت افتاده ام.

بین باد مخالفی در قایقی نحیف،

میان دریایی عمیق، بدون سکان مانده ام.

بیشتر بخوانید

غزل‌های پترارک (قسمت چهارم)

غزل‌های پترارک (قسمت چهارم)

غزل‌های پترارک (قسمت چهارم) 

پترارک

Benedetto sia ‘l giorno, et ‘l mese, et l’anno,
et la stagione, e ‘l tempo, et l’ora, e ‘l punto,
e ‘l bel paese, e ‘l loco ov’io fui giunto
da’duo begli occhi che legato m’anno;

مبارک باد آن روز، آن ماه و آن سال،

آن فصل، زمان، ساعت و لحظه،

آن سرزمین زیبا و مکانی که من

مفتون آن دو چشم زیبا، که مرا اسیر کرد شدم.

et benedetto il primo dolce affanno
ch’i’ ebbi ad esser con Amor congiunto,
et l’arco, et le saette ond’i’ fui punto,
et le piaghe che ‘nfin al cor mi vanno.

بیشتر بخوانید