خاطرات یادگیری زبان در ایتالیا (قسمت هشتم)

اعداد ترسناک

پیانیست به تشویق تماشاگرا تعظیم کرد، بعد صندلیشو کشید و کنار پیانو نشست. بعد از کمی تمرکز روی کلیدها صدای موسیقی همیشه دوست داشتنی بتهون رو تو فضا پخش کرد.

من و دوستم مارتا محو انگشتاش بودیم که روی کیبورد دنبال هم مسابقه می‌دادن، بالا و پایین می‌رفتند و اون صدای گوشنواز رو تولید می‌کردن. (یاد فیلم ۱۹۰۰ افتادم، عجب فیلمیه…) . وقتی طنین صدای آخرین نت محو شد، ما هم کنار تماشاچی های دیگه بلند شدیمو شروع کردیم به شدت دست زدن و تشویق کردن.

اون شب ما می‌تونست کاملا یه جور دیگه تموم بشه. روز قبل از کنسرت مارتا ازم خواسته بود بلیط‌ها را بخرم، بدون اینکه بدونه چه خطری تو این درخواستش پنهان شده. البته من بی خبر هم موافقت کرده بودم .

ادامه مطلب