داستانهای کمدی الهی (قسمت پنجم)

اولیس (۱)

اولیس (Ulysse)که غربی‌ها اونو ادیسه (Odyssey) تلفظ می‌کنن، قهرمان افسانه‌ای یونانه که شاهزاده جزیره ایتاک (Ithaque) در غرب یونان بوده و همسر زیبایی به نام پنه لوپه (Penelope) داشته و پسری هم به نام تلماک(Telemaque). اولیس ماجراهای زیادی داره که مفصلا در کتاب ایلیاد و ادیسه نوشته هومر شاعر یونانی شرح داده شده. دانته در سرود بیست و ششم کتاب کمدی الهی ماجرای آخرین سفر دریایی اولیس و مرگ اونو نقل میکنه، که البته این داستان زائیده تخیل خود دانته هست. چون هومر هیچ‌ وقت ماجرای مرگ اولیس رو ننوشت.

داستان اولیس از کتاب ایلیاد شروع میشه که ماجرای جنگ تروا توش شرح داده شده. پاریس شاهزاده تروا با هلن همسر آگاممنون (Agamemnon) پادشاه یونان فرار می‌کنه و این شاه برای پس گرفتن هلن به تروا حمله می‌کنه. این جنگ سال‌ها طول می‌کشه بدون اینکه به نتیجه ای برسه تا اینکه اولیس پیشنهاد ساخت اسب چوبی رو میده. یونانی‌ها داخل اسب پنهان میشن و وقتی اهالی تروا دروازه های شهر رو باز می‌کنن و اسب رو داخل شهر می‌برن، اونا بیرون میان و دروازه های شهر رو برای سربازای یونانی باز می‌کنن.
آشیل جنگجوی روئین تن بزرگ یونانی بود که کسی توان شکست دادن اونو نداشت ( نقطه ضعف اون پاشنه پاش بود که در نهایت هم به همین وسیله توسط پاریس کشته میشه). مادر آشیل که می‌دونسته اگه پسرش به جنگ بره کشته میشه، اونو با لباس زنانه به دربار سیرس (Scyros) می‌فرسته. اونجا آشیل با دختر سیرس، دئیدمی (Deidamie) ارتباط برقرار می‌کنه. اولیس آشیل رو پیدا میکنه و راضیش می‌کنه همراهش به جنگ تروا بره. دئیدمی که از آشیل بچه دار شده بوده بعد از رفتن اون از غصه می‌میره.

ماجراهایی که بعد از جنگ تروا سر اولیس میاد تو کتاب «ادیسه» شرح داده شده. بعد از جنگ به دستور اولیس دو روزه دوازده کشتی ساخته میشه تا یونانی ها به وطنشون برگردن، اما میون طوفان کشتی ها همدیگه رو گم می‌کنن. بعد از طوفان اولیس و همراهانش به یه جزیره می‌رسن. زمان گشت و گذار به غاری میرن که توسط یکی از سیکلوپسها (Cyclops) اسیر میشن. اونا غول‌های یه چشم بزرگی بودن که از نزدیکی خدای زمین و بهشت بوجود اومدند و ظاهرا سه تا هم بیشتر نبودند.
سیکلوپس دوتا از یونانی ها رو می‌خوره و می‌خوابه. اولیس و همراهاش درخت نوک تیزی روبر میدارن و چشم اون غول رو کور می‌کنن.

اولیس و دوستانش به جزیره دیگه ای میرن، سیرس چند نفری رو که وارد جزیره میشن با جادو به خوک تبدیل می‌کنه. اولیس از مرکوری کمک می‌گیره و سیرس رو وادار می‌کنه مردان اونو به شکل اولشون برگردونه. سیرس به اولیس هشدار میده که در سفرش مواظب سیرن های خوش صدا باشه. چون هرکس جذب آواز اونا بشه می‌میره.
در سفر آخر دریایی کشتی اولیس با طوفانی برخورد می‌کنه و تمام یارانش کشته میشن، اما اون جون سالم به در میبره و بعد نوزده روز مبارزه با انواع خطرات در یک جزیره دور افتاده، یه کشتی دیگه میسازه و به وطنش برمیگرده.

از زمان رفتن اولیس به جنگ تروا تا برگشتنش بیست سال طول می‌کشه. تو این مدت خواستگاران زیادی برای پنه لوپه امدن و دائما تلاش می‌کردن تا مجبورش کنن با یکی از اون‌ها ازدواج کنه. پنه لوپه برای فریب اونها قول داده بود که هر وقت کار قالیبافی شو تموم کنه با یکی از اونها ازدواج می‌کنه، اما شب‌ها هرچی رو که بافته بود می‌شکافت.
اولیس از سفر برمیگرده با کمانی که فقط خودش می‌تونسته ازش استفاده کنه تک تک خواستگارهارو می‌کشه.

در بحث کمدی الهی گفتیم که از نظر دانته در نیم کره جنوبی فقط یه جزیره با کوهی مرتفع وجود داره که همون برزخ هست. اولیس و همراهاش تو آخرین سفر دریاییشون، بعد از گذشتن از نشانه های هرکول که منظور همون شهر هرکولانئم هست که قبلا تو این وبلاگ بهتون معرفیش کرده بودم، بعد از ۵ ماه به نیمکره جنوبی و جزیره برزخ می‌رسن اما چون هدف اونا پالایش در برزخ نبود، طوفانی میاد و از رسیدن اونا به جزیره جلوگیری می‌کنه.

در سرود بیست وششم، دانته و ویرژیل در طبقه هشتم هستند و دارن به سمت گودال هشتم این طبقه میرن که متوجه دشت وسیعی میشن که مانند اینکه روی اون کرم‌های شبتاب پخش شده باشه، گلوله های آتشینی هست که ارواح گناهکارا تو اونا زندانیه. تو یکی از اونا که دوتا زبونه آتیش داره، روح اولیس و دیومد اسیره. ویرژیل از اولیس می‌خواد که ماجرای آخرین سفر دریایی‌شو نقل کنه.

غزل‌های عاشقانه پترارک

به گذشته می‌رویم. قرن ۱۴ میلادی. زمانی که هنوز فروشندگان کارت پستال و تولیدکنندگان شکلات برای تبدیل کردن روح عشق و علاقه واقعی به صنعتی تجاری، هم پیمان نشده بودند.

فرانچسکا پترارکا از سر شیفتگی کتابی می‌نویسد. اشعاری در وصف زندگی و مرگ بانویش لورا (Rime in vita e morta di Madonna Laura). غزل‌هایی آکنده از عشق شدید و یک جانبه پترارک به لورا، زن جوانی که اولین بار در کلیسا ملاقاتش می‌کند.

پترارک در وصف لورا ۳۶۵ غزل سروده است. گاهی اوقات وی تمام روز خود را برای سرودن تنها یک شعر کوتاه عاشقانه صرف می‌کرد. به خاطر سون‌نت (sonnet) های بی نظیرش در قرن ۱۴، پترارک به عنوان اولین شاعر سبک مدرن ایتالیایی شناخته می‌شود. به اشعار یا غزل‌های ۱۴ سطری سون نت گفته می‌شود. در ادامه یکی از این سون‌نت های زیبای پترارک را باهم می‌خوانیم :

Era il giorno ch’al sol si scoloraro
per la pietà del suo factore i rai,
quando ì fui preso, et non me ne guardai,
chè i bè vostr’occhi, donna, mi legaro.

روزی بود که اشعه های خورشید در حال کمرنگ شدن بودند،

و به خاطر اندوه سازنده خودشان افسوس می‌خوردند. (منظور هنگام غروب آفتاب است)

زمانی که اسیر شدم و کسی مرا ندید.

بانویم، گرفتار چشمان تو شدم.
Tempo non mi parea da far riparo

contra colpi d’Amor: però m’andai
secur, senza sospetto; onde i miei guai
nel commune dolor s’incominciaro.

فرصتی برای محافظت از خود،

در برابر عشق نداشتم. به همین جهت

مطمئن و ثابت قدم رفتم و

مصیبت‌هایم در درد و رنج آغاز شد.

Trovommi Amor del tutto disarmato
et aperta la via per gli occhi al core,
che di lagrime son fatti uscio et varco.

عشق مرا کاملا بی سلاح یافت،

و راهش را از چشمانم به درون قلبم باز کرد،

که جایگاه و دروازه اشک شد.

Però al mio parer non li fu honore
ferir me de saetta in quello stato,
a voi armata non mostrar pur l’arco.

به نظرم (عشق) با من صادق نبود،

مرا با تیر زخمی کرد در همان حال،

به توی سراپا مسلح، کمانش را نیز نشان نداد.

Petrarch

پترارک

۱۳۰۴-۱۳۷۴

شاعر و انسان شناس ایتالیایى، که به عنوان اولین شاعر مدرن شناخته می‌شود. شاعران انگلیسى مانند جفرى شاوسر، ویلیام شیکسپیر و ادموند اسپنسر از سون نت‌های زیبای او (غزل‌های ۴ بندی و ۱۴ سطری) تاثیر زیادی گرفته‌اند.

دانش وسیع او از نویسندگان کلاسیک و زنده کردن دوباره زبان لاتین باعث شده که از او به عنوان اولین و بزرگترین انسان شناس یاد شود. وی همچنین نقش مهمی در پیشرفت زبان ایتالیایى به عنوان یک زبان ادبى داشت.

 


 

فرانچسکو پترارکا (Francesco Petrarca) متولد ۲۰ جولای ۱۳۰۴در شهر آرتزو است. تا هشت سالگی همراه خوانواده‌اش در استان توسکانی زندگی کرد، سپس در سال ۱۳۱۲ به آوینون (Avignon) فرانسه نقل مکان کرد.

پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۶ ، پتراک که در بولونیا (Bologna) حقوق می‌خواند به آوینون فرانسه مراجعت کرد و تا سال ۱۳۳۰ در خدمت کلیسا بود.

روز جمعه قبل از عید پاک سال ۱۳۲۷ بود که برای اولین بار لورا را دید. دختری فرانسوی که نامش در ترانه های پتراک جاودانه شده است.

Read more

داستان‌های کمدی الهی (قسمت چهارم)

کنت اگلن (۲)

۱
La bocca sollevò dal fiero pasto
quel peccator, forbendola a’ capelli
del capo ch’elli avea di retro guasto.

گناهکار فاسد، دهانش از خوراک نفرت انگیزش
بلند کرد و با موهای سری که جویده بود،
پاکش کرد…

Read more

داستان‌های کمدی الهی (قسمت سوم)

کنت اگلن (۱)

داستان فرانچسکا و پائولو حکایت عشق زیاد دو عاشق و معشوق بود، این بار میریم سراغ داستان کنت اگلن که عکس داستان اول هست و حکایت نفرت شدیده. این داستان از انتهای سرود سی و دو شروع میشه و تا وسطهای سرود سی وسه ادامه پیدا می‌کنه.

دانته و ویرجیل وارد طبقه آخر جهنم یعنی دایره نهم شدند، اینجا همه چی از سرما یخ بسته و گناهکارها بسته به شدت گناهشون از پا تا زیر گردن توی یخ هستند. دانته متوجه دو نفر میشه که یکی از اونا مثل گرسنه ها ، حریصانه مغز دومی رو گاز می‌زنه، استخونهاشو خرد می‌کنه و می‌خوره! دانته تو این داستان از اون می خواد که دلیل این همه خشمشو نسبت به روح دوم شرح بده .

کنت اگلن تو شهر پیزا زندگی می‌کرده و عضو حزبی به نام گیبلین بوده. بعد از مدتی به حزب رقیب یعنی گلفها میره و با توطئه بالاترین قدرت شهر رو تصاحب می‌کنه. سال ۱۲۸۴ پیزا تو یه جنگ دریایی از جنوا شکست می‌خوره و کنت اگلن محبوبیتش رو بین مردم از دست میده. اسقف شهر که رهبر حزب گیبلین بوده و از اون دل خوشی نداشته، از موقعیت سوء استفاده می‌کنه و مردم رو تشویق به شورش بر علیه اون می‌کنه. تو این بین خوانواده های قدرتمندی مانند گوالاندی، لافرانکی و … که تو سرود اسمشون اومده هم با اسقف همراه میشن.

کنت اگلن با از چهارتا از بچه هاش که ظاهرا دوتا شون نوه اش بودن، دستگیر و چند ماه تو یه برجی که بعد ها به برج گرسنگی معروف شد، زندانی میشن، تا یه شب خواب می‌بینه که سگهای شکاری اسقف و اون خانواده ها، گرگی رو با بچه هاش می‌گیرن و تیکه پاره می‌کنن. فردای اون روز به دستور اسقف در برج زندان قفل و میخکوب میشه و کلیدها شو به رودخونه پرت می‌کنن.

کنت اگلن هشت روز زنده می‌مونه، اما بچه هاش در عرض شش روز تک تک از گرسنگی جلوی چشمان اون تلف میشن. بعد از مدتی خودش هم از گرسنگی کور میشه، تا اینکه می‌میره.

توصیه می‌کنم دکلمه این داستان تاثر انگیز رو با صدای روبرتو بنینی گوش بدین. دکلمه جالبیه. هنگام خوندن بند ۷۰ کاملا لرزش صدا و بغضی که تو گلوش گیر می‌کنه، مشخصه.

برای طولانی نشدن، متن این سرود رو تو پست بعدی می‌نویسم.

داستان‌های کمدی الهی (قسمت دوم)

فرانچسکا و پائولو (۲)

۷۳
I’ cominciai: “Poeta, volontieri
parlerei a quei due che ‘nsieme vanno,
e paion sì al vento esser leggeri”.

گفتم: « ای شاعر والامقام! بسیار مشتاقم
با دو روحی که در کنار هم، دست در دست،
از میان تندباد سیاه، با چنین سبکبالی می‌گذرند، سخن گویم !…»

۷۶
Ed elli a me: “Vedrai quando saranno
più presso a noi; e tu allor li priega
per quello amor che i mena, ed ei verranno”.

پاسخم داد: « صبر کن، تا اندکی نزدیک‌تر آیند،
تا از نزدیک ببینیشان! پس به نام عشقی که به جلو می رانَدِشان،
آنان را فراخوان! بی شک به نزدت آیند …»

۷۹
Sì tosto come il vento a noi li piega,
mossi la voce: “O anime affannate,
venite a noi parlar, s’altri nol niega!”.

به محض آن که باد، آنان را به سمتمان پرواز داد، بانگ زدم:
« ای ارواح رنجیده! که ناتوان به این سو و آن سو ره سپارید، چنانچه
در آمدنتان منعی نیست، قدم رنجه کنید! نزدیک آیید تا سخن گوییم …»

۸۲
Quali colombe dal disio chiamate
con l’ali alzate e ferme al dolce nido
vegnon per l’aere dal voler portate;

چون دو کبوتر دلداده، با بال‌هایی گسترده،
که با عشقی شورانگیز در هوا به نقطه ای معین پر کشند،
و سوی آشیانه محبوبشان پرواز کنند،

۸۵
cotali uscir de la schiera ov’è Dido,
a noi venendo per l’aere maligno,
sì forte fu l’affettüoso grido.

آنان نیز، آن گونه از میان گروهی که دیدُن در بینشان بود،
خارج شدند وز میان هوای ناپاک و بد گذشتند …
آری … چنین بود قدرت ِ آوای محبت آمیز من… !

 


Read more

داستانهای کمدی الهی (قسمت اول)

مقدمه

در مورد کتاب کمدی الهی قبلا زیاد صحبت کردیم. تو این قسمت می‌خوام چندتا از داستان‌های معروف این کتاب رو همراه با متن اصلی و تلفظش براتون بذارم.

دکلمه های روبرتو بنینی از این کتاب بسیار معروفه. من این دکلمه ها رو از فیلم Inferno & Paradiso که مجموعه چندتا از سخنرانی‌ها و دکلمه‌های بنینی از کمدی الهی هست، استخراج کردم و کنار هر داستان براتون می‌ذارم تا از شنیدن و خوندنش لذت بیشتری ببرید.

به جای ترجمه لغت به لغت اشعار هم ترجیح دادم ترجمه خانم مهدوی دامغانی رو براتون بذارم، تا با مقایسه ترجمه و متن اصلی، نمونه یه ترجمه خوب رو هم ببینید.

داستان اول با نام فرانچسکا و پائولو حکایت عشق زیاد و داستان دوم کنت اگلن حکایت نفرت زیاده. در داستان آخر هم سراغ حماسه اولیس یا همون ادیسه خواهیم رفت.

Read more

بیایید از امروز ایتالیایی صحبت کنیم (قسمت هفتم)

پدر و پسر اوایل صبح شنبه به دریاچه رسیدند. آنها وسایل خود را از وانت بیرون می‌آوردند تا سوار قایق شوند.

Una giornata di pesca (2)

Figlio: Allora, papà, cosa abbiamo dimenticato questa volta?

Padre: Non dire quella parola! L’altra volta è stato un disastro. Non preoccuparti, questa volta ho fatto un elenco. Abbiamo tutto!

Figlio: Non ci scometterei su questo. Se tu non hai dimenticato qualcosa,

scommetto che io l’ho fatto. Ad ogni modo, è un giorno bellissimo, e penso che noi siamo arrivati qui prima che il lago sia troppo affollato. Dammi qui, lasciami tirare fuori quel frigo. Non vorrei che tu lasciassi cadere la birra!

Padre: Lo sò, quella ci aiuterà a tirare avanti tutto il giorno. Io controllo

la roba nella barca. Assicurati di prendere il mio cappello dal sedile davanti.

Altrimenti la mia vecchia testa pelata si brucierà sicuramente.

Figlio: Okay, vuoi anche i tuoi occhiali scuri? Ci sarà veramente molto riflesso là fuori. Penso che prenderò i miei calzoncini corti. Un piccolo tuffo dopo pranzo potrebbe essere perfetto.

Padre: Okay. Ma è meglio che tu prendi anche la crema protettiva.

Altrimenti ti scotterai fino a diventare un croccante.

Figlio: Dov’è? Ne hai portata?

Padre: Ecco, ci siamo già. Per tutto il giorno nel sole, senza la crema protettiva.

Non ci ho proprio pensato alla crema. Spero che non abbiamo

dimenticato i panini!

Figlio: Oppure gli ami, o la benzina, o il cestello o qualsiasi cosa abbiamo dimenticato l’altra volta! Prima di partire dovremmo fare un elenco di tutte le cose e controllarlo ancora prima di entrare nel furgone.

Padre: Questa è una buona idea. Adesso speriamo di prendere abbastanza pesce da avere bisogno di una borsa. Forza prendiamo il largo. Sento già i pesci abboccare!

Figlio: Sono d’accordo! Andiamo. Una pizza che io prendo il primo pesce.

Padre: Non mi piace rubarti i soldi figliolo ma la scommessa è fatta.

Read more

Il Mio viaggio in Italia

سفر من در ایتالیا


« سفر من به (در) ایتالیا » مستندی است در مورد سینمای ایتالیا که در آن ۲۴ فیلم که بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۶۶ساخته شده اند، توسط یک عاشق به این سینما، مورد بررسی قرار می‌گیرد. مسلما توجه شما به این فیلم بیشتر خواهد شد، اگر بدانید این عاشق سینمای ایتالیا کسی نیست جز مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese) ، کارگردان بزرگ و محبوب سینمای هالیود .

Read more