دوزخ و بهشت با روبرتو بنینی (قسمت چهارم)

  مقدمه:

تو قسمت‌های قبلی شاهد ترجمه ماریوی عزیز از سخنرانی روبرتو بنینی در مورد کمدی الهی و داستان فرانچسکا و پائولو بودید. در این قسمت به سراغ نقطه نظرات بنینی در مورد داستان اولیس میریم. پیشنهاد می‌کنم قبل از اون مطلبی رو که قبلا در مورد داستان اولیس نوشته بودم رو یه بار مرور کنید تا موضوع دستتون بیاد.

همون طور که تو قسمت اول این بحث توضیح دادم این مطالب از روی سخنرانی، ترجمه میشه و اگر می‌بینید، یه جاهایی جمله ها نصفه نیمه و ناتموم رها شده، بدونید که بنینی تو فیلم مربوطه اونا رو با حرکات سر و دستش کامل کرده، واسه همین یه بار دیگه پیشنهاد می‌کنم این متن رو کنار فیلمش ببینید .

نکته دیگه اینکه، ماریو واسه ترجمه این سخنرانی‌ها خیلی زحمت می‌کشه. به نظر شما این کار تونسته تا به حال تو بالا بردن اطلاعات عمومی و یادگیری جملات و اصطلاحات ایتالیایی کمکتون کنه؟… اگه موضوعی به نظرتون می‌رسه که می‌تونه این کار و تلاش رو جذاب تر کنه، دریغ نکنید و اونا رو یا تو قسمت نظرات مطرح کنید یا به من و ماریو اطلاع بدید، تا تو این دو سه قسمت باقیمونده، ازشون استفاده بشه . جا داره همینجا، از میتراگراف عزیز هم بابت اصلاحاتی که در ترجمه انجام دادن تشکر کنم.

 در ادامه ازتون دعوت می‌کنم باهم بریم، سخنرانی و دکلمه های بنینی رو گوش کنیم .


2- سرود بیست و ششم، اولیس

Lo maggior corno de la fiamma antica
cominciò a crollarsi mormorando,
pur come quella cui vento affatica;

زبانه ای که بلندتر از دیگری در آن آتش باستانی بود
شروع به جنبیدن نمود، و چون شعله آتشی که باد بر آن وزد،
زیر لبی شروع به صحبت کرد…

88
indi la cima qua e là menando,
come fosse la lingua che parlasse,
gittò voce di fuori, e disse: “Quando…

سپس با تکان دادن زبانه اش به این سو و آن سو،
چون زبانی که قصد حرف زدن داشته باشد،

صدایی از خود بیرون داد و گفت: «هنگامی که…


Senti? Lui ha messo… questo si chiama, come tutti sapete, l’enjambement, quando finisce un verso e la frase non è compiuta e ricomincia a metà dall’altro. E in questo canto deborda. E’ come se ci fosse un’alluvione, come se volesse sapere talmente tanto che il canto… mentre lo si recita o lo si legge, è impossibile rimanere fermi. Si corre come un treno che accelera, per arrivare alla fine di Ulisse, che è la fine di tutti noi, che è la fine… Quando dice che non voleva restare con Penelope, con suo padre e sua madre, ma voleva conoscere il valore e i vizi umani:

وقتی این قسمت سرود شنیده میشه، می‌بینید که او 3 تا نقطه گذاشته… این به معنی همونطور که همه شما می‌دونید، ادامه یک جمله اس (از نظر دستور زبان). وقتی یه بیت تموم میشه و هنوز جمله تموم نشده (حق مطلب ادا نشده)، و دوباره در قسمت بعدی ادامه پیدا می‌کنه و در این سرود این خروج انجام میشه.

مثل اینکه اونجا انگار یه سیلی اومده باشه، مثل اینکه آنچنان با تمام وجود لازم باشه که بدونیم که در این سرود… وقتی که به اجرا در میاد یا خونده میشه، غیر ممکنه که متوقف بشیم. مثل ترنی که سرعت گرفته باشه، به پیش میره، برای اینکه به آخر اولیسه برسه، که آخر همه ماست، (تاکید میکنه) که آخرشه… وقتی میگه که نمی‌خواست با پنه لوپه بمونه، با پدر و مادرش، اما میخواست ارزش و عادات بد انسانی رو بشناسه.

« ma misi me per l’alto mare aperto»

پس دماغه کشتی ام را به سوی دریای بیکران و ژرف روان ساختم!

Non dice “mi misi”, ma dice “misi me”. Sentite la forza. Basta cambiare una lettera! S’immagina come se stesso gigantesco, lo spirito dell’uomo che si prende e si mette: “Devi sta’ qua!” E’ una cosa… sembra proprio l’uomo che diventa Dio e gli dice: “Questo è il tuo cammino, sei la cosa più… sei Dio”. Ecco, in un’immagine…

 

نمیگه “mi misi” میگه “misi me”. قدرت رو احساس کنید. کافیه حرفی جایجا بشه (معنی عوض میشه)! با همون عظمتش که باید باشه به تصویر کشیده میشه، روح انسانیته که گرفته و به جا گذاشته میشه:

“Devi sta’ qua!” (باید اینجا بمونی!) به نظر میرسه که دقیقا انسان به خدا تبدیل میشه و بهش میگه که:

” این گامی هست که تو باید برداری… ” یه چیز (خارق العاده ای هستی)، اصلا خدا هستی… در یه تصویر اینو می‌خوام بگم…



Sapete che rileggendo – stavo facendo il film “La vita è bella” e ho letto e riletto Primo Levi – Se questo è un uomo, e mi sono meravigliato, che non solo lui, ma anche un grande poeta russo, Mandel’stam, quando era nei campi di lavoro in Siberia, nello stesso momento entrambi, nel luogo più basso dove l’uomo era arrivato, i campi di sterminio – ci sarà una cosa più bassa? – che hanno preso il posto dell’Inferno di Dante nella nostra immaginazione, in quel momento entrambi hanno pensato… Uno ha scritto un saggio critico sull’Ulisse, e Primo Levi cercava di spiegarlo a un cuoco, praticamente a un lavapiatti del campo di sterminio il canto dell’Ulisse. Proprio perché sentivano che loro erano quello, non erano solo quello che vedevano lì.

  می‌دونید، در حالی که داشتم دوباره می‌خوندمش – داشتم فیلم «زندگی زیباست» رو بازی می‌کردم ، خوندم و دوباره از روی پریمو لوی (Primo Levi – نویسنده ایتالیایی) خوندم و به نظرم خیلی جالب اومد که نه تنها او ، بلکه یه شاعر بزرگ روس به اسم مندل استام (Mandel’stam) وقتی تو اردوگاه کار در سیبری بود، در همون زمان هر دوتای اونا در پائین‌ترین نقطه ای که انسان تا حالا نرسیده، جاهایی ویران… آیا پائین‌تر از اونجا هم هست؟ – که در واقع همان جهنم دانته را در ذهن ما ایجاد می کنه ( منظور اردوگاه کار و شرایط جهنمی آن برای انسانها ست که دست کمی از دوزخ دانته ندارد )، در اون لحظه هردوتاشون با هم به این فکر افتادند…

یکیشون که یه نقد خردمندانه ای روی اولیسه نوشته و پریمو لوی هم که سعی می‌کنه برای ظرفشور اردوگاه توضیح بده، برای او شعر اولیسه را می خونه. دقیقا انگاراین آنها هستند که در دوزخ دانته و درآن شعر جا دارند.انگار اونها با خوندن این شعر دیگه اون اسیرانی که در اردوگاه هستند نیستند ( یعنی دقیقا در قالب اشخاص کتاب دانته بودند ).


L’uomo, l’umanità, non è solo quello, ma è anche questo. Come nel cinema. Avete visto nel racconto, quando alla fine si arriva… c’è un giallo, non si capisce cosa è accaduto e improvvisamente parte la dissolvenza e dice: “Quella sera mi trovavo lì”. Si vede il protagonista che si muove e ci fa vedere esattamente quello che è accaduto. E’ una goduria! E così fa Dante. Ma se lo inventa, così come è. Nessuno lo sa, però lui ce lo fa sembrare vero. Perché ciò che è bello diventa vero! La grandezza di Dante è che in cento canti non viene mai meno l’intensità. Non ho mai letto niente, nemmeno Shakespeare – cioè qualche volta, forse nel Macbeth – c’è un’intensità dall’inizio alla fine così potente come c’è Dante. Ma in Dante, in ogni verso, in ogni canto, c’è un’intensità che non viene mai meno. E’ un libro che si volta pagina e si applaude. Ci sono delle pagine che uno da sé solo comincia ad applaudire. Non si capisce…. Io mi son trovato in camera a dire “Bravo!” così, al libro. Poi mi son guardato intorno: “Ecco, ora se veniva sant’Agostino vedeva l’urlata, vero… invece di leggere a bassa voce”. L’influenza dantesca si sente, ma non solo in Europa, si sente negli americani. Moby Dick, se voi pensate a Moby Dick, Melville, che è la centralità della letteratura americana, come fa Melville a non aver letto l’Ulisse? Infatti l’aveva letto Melville nella traduzione del Longfellow che è quella classica americana, che tutti sappiamo che era spettacolare. Un po’ barocca, però strepitosa. E quando in Moby Dick muore il capitano Achab è uguale al finale dell’Ulisse di Dante.

   انسان، انسانیت، تنها اونا نیستن، اینم هست. مثل تو سینما. دیدید تو داستان، وقتی به آخرش می‌رسه…یه جنایتی اتفاق می‌افته، نمیشه فهمید چه اتفاقی می‌افته و به طور ناگهانی ناهماهنگی به وجود میاد. میگه: ” اون شب خودمو اونجا پیدا کردم “. میشه دید که قهرمان داستان در تحرکه و دقیقا به ما نشون میده همونی که اتفاق میافته.

یه لحظه! دانته این کار رو می‌کنه. البته اگه اون به همون صورت که هست می‌سازه. کسی نمی‌دونه که درسته یانه، ولی اون کاری میک‌نه که حقیقی به نظر میاد. به خاطر اینه که هر چیز زیبا، حقیقی میشه! عظمت دانته اینه که در این صد سرود هرگز از ابهتش کم نمیشه. نمونه اشو تا حالا جایی نخوندم، حتی تو شکسپیر – یعنی بعضی وقتها مثلا در «مکبث» – شاید بشه از اول تا آخرشو که می‌خونی چیزی مثل عظمتی که در دانته هست، رو پیدا کنی. اما در دانته در هر بیت، در هر سرود جذابیت‌هایی وجود داره که هرگز ازش کم نمیشه. کتابیه که هر صفحه اشو که ورق می‌زنی، تشویق می‌کنی. صفحاتی هستن که هر کس که می‌خونه پیش خودش شروع به تشویق کردن می‌کنه. آدم چیزی حالیش نمیشه… تو اطاق بودم و در حالی که کتابو می‌خوندم بهش گفتم ” آفرین (با فریاد)!” بعد به دورو برم  نگاهی انداختم: ” اینه، حالا فکرشو بکنید اگه سنت آگوستینو میومد و فریادمو می‌دید، واقعیته… جای اینکه یواش بگم.”


نفوذ مربوط به دانته احساس میشه، نه تنها تو اروپا، تو آمریکایها هم میشه احساس کرد. «موبی دیک»، اگه شما به موبی دیک، «ملویل» فکر کنید که در ادبیات آمریکایی مرکزیت داره، چطور ممکنه که ملویل، اولیسه دانته رو نخونده باشه؟ در اصل ملویل، در لانگ فلوئه (Longfellow) که همون آمریکای کلاسیکه، و هممون می‌دونیم که چقدر هم جالب و باشکوهه، اونو خونده. درسته که مربوط میشه به باروک (هنر قرن شانزدهم)، اما خیلی غوغا کرد.

و وقتی در موبی دیک کاپیتان آکاپ (Achab) میمیره، درست مثل آخر اولیسه دانته اس.

130
Cinque volte racceso e tante casso
lo lume era di sotto da la luna,
poi che ‘ntrati eravam ne l’alto passo,

از زمانی که در این ماجرای جالب و عجیب دریایی
گام نهادیم، در این مدت هلال ماه پنج بار روشن
و پنج بار خاموش گشته بود…

133
quando n’apparve una montagna, bruna
per la distanza, e parvemi alta tanto
quanto veduta non avëa alcuna.

که ناگه کوهی در برابرمان ظاهر گشت
کز فاصله ای دور تاریک می‌رسید! چنان مرتفع می‌رسید
که هرگز مشابه اش ندیده بودم….!

136
Noi ci allegrammo, e tosto tornò in pianto;
ché de la nova terra un turbo nacque
e percosse del legno il primo canto.

شادی و سرور شدید بر ما چیره شد…!
که افسوس به زودی به اشک وفغان مبدل گشت… زیرا از سرزمین نو
گردبادی از راه رسید که ضربه ای هولناک بر دماغه کشتی فرود آورد،

139
Tre volte il fé girar con tutte l’acque;
a la quarta levar la poppa in suso
e la prora ire in giù, com’altrui piacque,

و امواج، آنرا سه بار سرنگون ساخت!
در چهارمین تکان شدید عقب کشتی به هوا برخواست و جلویش
به داخل امواج فرو رفت آنگونه که اراده قاهر «او» چنین خواسته بود…

142
infin che ‘l mar fu sovra noi richiuso”.

تا سر انجام امواج دریا ما را به زیر خود فرو برد… »

Senti, senti che bellezza! (il pubblico applaude)

Con Dante è facile piglia’ gli applausi! Non ci si può neanche scherzare perché Dante alla fine prende la mano e diventa tutto lui. Nella figura d’Ulisse ci ha messo quest’immagine meravigliosa dell’uomo che va alla ricerca del valore di cos’è l’umanità. E sfida Dio. Che rivede un po’ se stesso perché Dante sta giudicando proprio tutti i suoi contemporanei, quindi anche lui sta sfidando Dio. E c’è questo lungo monologo di Ulisse in cui Dante si scancella e parte questa sfida. E se me lo ricordo bene, può darsi che io mi fermi, che ci fermiamo un po’, io ve lo recito. Siamo nell’ottava bolgia, appunto, e ci sono tutte le fiamme che vengono su e Dante chiede chi sono. Beh, ora a dirvi tutto il canto ci vuole un’ora, ve lo faccio.

گوش کن، گوش کن که چقدر زیباست (تشویق حاضران).

با دانته به راحتی میشه از شما تشویق جمع اوری کرد! شوخی بردارم نیست. در آخر دانته به همون چیزی که می‌خواد دست پیدا می‌کنه. در قالب اولیسه این تصویر خارق العاده از انسان رو به ما نشون میده که در جستجوی ارزش واقعی انسانیت، به پیش میره. خدارو به مبارزه دعوت می‌کنه و اینکه خود واقعیشو پیدا می‌کنه، برای اینکه دانته داره تموم افراد معاصرشو مورد قضاوت قرار میده، بنابراین میشه گفت که خدارو هم به مبارزه می‌طلبه و این صحبت طول و دراز دانته با خودش در اولیسه، نشون میده که اونجا دانته حذف میشه و این مبارزه شروع میشه و اگه خوب اون قسمت یادم باشه، البته اگه امکانش باشه، بهتره که من اینجا متوقف بشم و هممون کمی اینجا توقف کنیم تا من اونو براتون اجرا کنم.

در طبقه هشتم گودال هستیم و اونجا همه آتشها بالا میان و دانته می‌پرسه که کی هستن. خب حالا اگه بخوام همه سرود رو توضیح بدم، یه ساعت طول می‌کشه، براتون می‌خونمش…

____________________________

در ادامه بنینی شروع به دکلمه سرود بیست وششم کتاب دوزخ کمدی الهی می‌کنه. متن اصلی به همراه ترجمه قسمتهای اصلی این سرود رو می‌تونید در اینجا دنبال کنید .


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *