بهشت و دوزخ با روبرتو بنینی (قسمت آخر)

sustanze e accidenti e lor costume

جوهر و عرض و خاصیات آنها را دیدم

vede dentro tutto l’universo che è perpetuo, è contemporaneo a Dante, e dentro vede la sua figura. Cioè, nel secondo cerchio della Trinità, in quello del Cristo, Dante vede i suoi occhi, vede se stesso. Ecco l’immagine di Dio! Dentro a questa inintelligibilità – ecco l’ho detta esattamente, anche la parola lunga! E’ una cosa che fa uscire di senno, e non riesce a dirlo e non si dà pace e si tormenta. Finché alla fine Dio gli fa venire dentro la percezione di quello che ha visto. In questo canto c’è tutto il cammino dell’umanità. Non va letto solo teologicamente, ma anche corporalmente. Dobbiamo vedere Dante fisicamente con il suo corpo, con la sua puzza, con i suoi occhi, con i suoi nervi, con i suoi polsi, che sta lì, davanti a Dio e davanti alla Madonna.

می‌بینه که تموم دنیا همچنان استوار و پابرجاست و با دانته همزمانه و در وجودش چهره خودشو مشاهده می‌کنه.

دانته در دایره دوم همون دایره سه گانه پرستی (در مسحیت) چشماشو می‌بینه و در اصل خودشو می‌بینه.

ایناهاش اینم تصویر ایزد! درون این بی وضوحی (که به راحتی قابل مشاهده نیست) که حتی با کلماتی طولانی بیان شده، چیزیه که از یه عقل سلیم خارج میشه و چون موفق به بیانش نمیشه، در آرامش نیست و شکنجه اش میده، تا زمانی که خدا اجازه میده که درک درستی پیدا کنه از چیزی که دیده.

در این سرود تمام مسیر انسانیت به وضوح دیده میشه. نه فقط با علم الهیت، بلکه به صورت جسمانی و فیزیکی هم میشه درکش کرد.

باید دانته رو به صورت فیزیکی و از روی جسمش ببینیم، با بوش، با چشماش، با رگهاش، با ضربان قلبش (نبضش)، که اونجا جلوی خدا و مادونا حاضره

« در اینجا بنینی شروع به خوندن اشعار سرود آخر می‌کنه که اونا رو می‌تونید اینجا بخونید. »

Questo è uno dei canti ritenuti più ostici, in fondo nella sua semplicità, se vogliamo chiamarla così, commovente, perché si sente lo sforzo e questo immaginarsi di bambino. Una lallazione, proprio uno schioccare. Lo dice, che non si può parlare di Dio se non tornando bambini, quando dice:

این یکی از سرودهای نامطبوع و خسته کننده اس، در اعماق سادگیش، اگه بخوایم اینطوری نام ببریم، بسیار منقلب کننده اس. چون این نیرو و تصورات دوران کودکی ازش استنباط میشه.

یک زبان اولیه کودکانه مثل یک تلنگر میگه که، بدون بازگشت به دوران کودکی نمیشه از خدا حرف زد. ابیات اینطوری بیان می‌کنند:

 Omai sarà più corta mia favella,
pur a quel ch’io ricordo, che d’un fante
che bagni ancor la lingua a la mammella

   زین پس، برای بیان آنچه دیدم،

و هنوز به یادم ماند، سخنم عاجزتر از

کودک شیرخواری رسد که هنوز پستان می مکد…

E’ un bambino che succhia la mammella della vita, di Dio, dell’universo, di se stesso, del Padre, del Figlio… e si può descrivere Dio e vedere Dio solo con la lingua di un bambino. E non vorrei andare anche nella più frusta convenzione a parlare del mito della creazione, di chi sa che c’è. E’ anche una cosa di una semplicità e di una quotidianità estrema. Questo canto ci fa sentire che non ci ha tradito Dante, alla fine non ci ha tradito. Ha sognato per noi. E’ qualcuno che ha sognato per noi. Il suo sogno durerà più di tutte le nostre notti e di tutti i nostri sonni. E’ qualcuno che noi sogniamo e siccome facciamo sempre capolino ai sogni quando si vuol spiegare qualcosa, diciamo che non ci sta male pensare che tutto quello che viviamo è un sogno, per tornare nella retorica più frusta e che anche quest’incontro è stato un sogno.

کودکی که پستان زندگی رو میمکه، خدا رو، جهان رو، خودشو، پدر و پسر و… میشه خدارو فقط با زبان یک کودک دید و توصیفش کرد. و الان نمی‌خوام که برم وارد اون بحث اون میثاق و اسطوره زنده از خلقت بشم، که کسی نمی‌دونه که واقعا چه چیزیه. چنین به سادگی و با یه روزمره گی انتهایی.

در این سرود خواهیم شنید که دانته سر انجام به ما خیانت نکرده. به خاطر ما خواب دیده و به اون رویا رفته و کسی که برای ما به رویا رفته، رویاش بیشتر از همه شبهای ما و همه رویاهای ما ماندگار خواهد بود.

وقتی خواب کسی رو می‌بینیم از اونجایی که برای توضیحش همیشه سعی می‌کنیم مصداق زنده ای براش پیدا کنیم. فکر نکنم بد باشه اگه بگیم تمام چیزهایی که باهاش زندگی می‌کنیم یه رویاست. بازگشت به یک میثاق اسطوره ای که خودش یه رویاست.

Io ora vado avanti così perché mi sono un po’ emozionato a fare il canto, quasi quasi lo vorrei ripetere perché m’è piaciuto tanto ed è la prima volta che faccio il Paradiso. Sono contento, è stata una festa meravigliosa, quindi non so come concludere. Era meglio se finivo con il canto, ora mi sono messo nei guai da solo, ma volevo, non so quanto devo rimanere.

حالا سعی میکنم برم چلو همین طوری به خاطر اینکه کمی هیجانزده شدم، برای خوندن این سرود تقریبا دلم می‌خواد تکرارش کنم چون خیلی خوشم اومده و اولین باره که سرود بهشت رو اجرا می‌کنم .

خوشحالم و مراسم باشکوهی شد، اینقدر که نمی‌دونم چطوری ختمش کنم. بهتر بود که با سرود تمومش می‌کردم حالا به این ترتیب خودمو تو دردسر انداختم. اما دلم میخاست که می‌تونستم هنوز روش باقی بمونم اما نمی‌دونم که چقدر می‌تونم باشم.

A questo punto il Magnifico Rettore voleva farvi quattro canti dall’Orlando furioso che si era preparato (applausi).
Volevo solo dirvi che questo incontro, quando… con Dante Alighieri… Questa prima veglia, diciamo, che abbiamo fatto, mi piacerebbe tornare, proprio come una volta si faceva, alle veglie, a parlare di Dante, dei demoni, della paura, ci sarà il diavolo, come sarà fatto… C’è qualcuno che lo ha sognato per noi, gli sono grato per tutta la vita, così come sono grato a voi che siete stati ad ascoltarmi, vi abbraccio uno per uno, non tutti insieme, con tutto l’amore del mondo.
Grazie.
 

در این لحظه مدیر باحالتون ازم خواست که قسمتی از سرود اورلاندو فوریوزو (Orlando furioso) که براتون آماده شده بود رو اجرا کنم.

می‌خواستم فقط اینو بهتون بگم که این دیدار… بهتره بگیم شب نشینی، که با دانته آلیگیری… انجام شد، خیلی دلم می‌خواست که برمی‌گشتم دوباره از اول شروع می‌کردم. درست مثل زمانی که شب نشینی‌ها انجام میشد. در باره صحبت کردن دانته از شیاطین، از ترس، آیا شیطان حضور خواهد داشت چطوری خواهد شد…

کسی که اون رویا رو (خوابو) برامون دیده، برای تموم زندگی، در برابرش حق شناس خواهیم بود. مثل حق شناسی من نسبت به شما که حرفامو گوش کردید. تک تک شما رو در آغوش می‌گیرم نه همتونو با هم. با تمام عشقی که در دنیا وجود داره….سپاسگذارم .

___________________________

پ. ن.

بلاخره ترجمه مجموعه سخنرانیهای بنینی به اتمام رسید. جا داره که از تلاش و زحمت زیادی که ماریوی عزیز، علی رغم گرفتاری‌های زیادش، در این رابطه کشید واقعا تشکر کنم. این ترجمه برای خود من که بسیار سودمند و مفید بود و باعث شد که لغات و اصطلاحات زیادی یاد بگیرم. امیدوارم که شما هم استفاده لازم رو برده باشید…

 

یک نظر در “بهشت و دوزخ با روبرتو بنینی (قسمت آخر)

  • خرداد ۲۳, ۱۳۹۳ در ۱۲:۴۲ ق.ظ
    پیوند یکتا

    چه قدر خوشحالم که اینجا رو دوباره پیدا کردم.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *